می شناسمت
خوب می شناسمت
هرچند از پشت به من نگاه می کنی
هر چند احساس می کنم
در برگ برگ خاطرات
به من اخم می کنی
خیره می شوی و
سنگین، روی بر می گردانی
می شناسمت
سنگین و رنگین می آیی
در خوابم
مثل بیداری
مثل همیشه
این بار پشت میز نمی نشینی
می ایستی بالای سرم
انگار گناهی کرده ام نابخشودنی
انگار مرتکب خیانت شده ام
می شناسمت
حتی این گناه را هم نادیده می گیری
دلت نمی آید
می بخشی
آخر دلت با من راه می آید
مثل همیشه
می شناسمت
و می شناسم
|
+| نوشته شده توسط
داروگ در دوشنبه چهاردهم دی 1388