بشتابیــــــــــــــــــــــــــد
بشتابیـــــــــــــــــــــــــد 
آقا اعتراف
اعتراف
اعتراف
من... 
من اشتباهي بودم 
من ...
من اصلا قصدشو نداشتم
راستش، قصدش بود
اما قرار نبود انقدرام طول بكشه. 
بچهها تو رو خدا بهم فحش ندين
چيكار كنم خوب؟! 
اولش از چتاي مسخره بازي من و كامي، همين فاميل باحال و پايهمون شروع شد.
شبا با هم قرار ميذاشتيم، آن ميشديم تا بريم تو اين رومها و هي مسخره بازي در بياريم.
به هيچ كس وويس نميداديم
اما خودمون دوتايي تو يه اتاق كنفرانس ميخنديديم به ريش ِ ...!
(شوخي ميكنما) نميدونم چطور ملت هم حرفاي ما رو قبول ميكردن. باورشون ميشد. ميگفتم يه پسر خوش تيپم و تحصيلات عاليه دارم و كلي وضعم توپه و ... (از همين اراجيف كه همتون بلديدآ
) بعد دخترا انقد بهم pm ميدادن كه تو رو خداweb بده، شماره بده با هم دوست شيم. 
البته اين حرفا مال ساليان پيشه ها 
خلاصه...، بعضي وقتا كه دو، سه نفري سيريش ميشدن و يه جورايي بيشتر با هم ميچتيديم، من مجبور ميشدم خودمو لو بدم. 
آخه جالب بود كه با اينكه ميگفتم پسرم، خيلي پسرا از شوخي هام خوششون مياومد و ميخواستن با هم بيشتر حرف بزنيم، با هم رفيق شيم، همديگرو ببينيم. ..!
تا اينكه يهويي به سرم زد بيام وبلاگ نويسي. اول با پرشين بلاگ شروع كردم. دوستاي خوبي داشتم اما زياد باهاش حال نميكردم. اونم سر چي؟! قالباي مسخرش 
از طريق همين همكارمون (مائده خانوم) با بلاگفا و امكانات ساده و خوبش آشنا شدم و به دليل اينكه از اول با اسم مستعار داروگ تو دنياي مجازي اومدم و از همون سالاي اول خيلي آ منو با اين اسم ميشناسن، با اين اومدم بالا. 
اولين كسي كه با خودم پاشو به بلاگفا باز كردم «موتوري»
و «كامي»
و «مورچه»
بودن. البته اونا فقط از شيرين كاريهاي من تو اين page استقبال ميكردن
و هي منو به ادامه كار تشويق ميكردن. 
تو همين وانافزا! (اوج ادبيات منو ميرسونهها!) سر و كله يه پسر خوب اصفهاني پيدا شد كه همه اراجيف منو مياومد، ميخوند و دوست داشت بيشتر باهم آشنا شيم. از اينطرف هم حسادتهايي رو مجبور بودم تحمل كنم كه: اين كيه هي مياد وبت؟؟؟؟؟!!
(آره دیگه
)
«حسن مراد دستجردي»
، اولين رفيق بلاگفايي من كه خيلي براي ادامه كار و يه نموره حرفهاي تر شدن من تلاش كرده و از هيچ كوششي دريغ نكرد.
به انتخاب خودم، اسمش شد حسنی كه رفيق پايه يك وبگردي هاي شبانه من تا دير وقت بود
منو انداخت تو اين جمع دوستانه كه خدا شاهده هزار تا هزار بار پيش همه جور آدمي از تك تكتون تعريف كردم. دلم خواسته همه به من حسوديشون بشه كه تو يه همچين جمعي هستم
كه همه عشق و دادادگي هاي منطقي و شرعي و محبتي توش خلاصه شده
مطمئن باش هيچ وقت لطفايي كه در حقم كردي رو فراموش نمي كنم
هيچ وقت يادم نمي ره كه چه ساده بهم اعتماد كردي و راز دلتو بهم گفتي
تمام مدتي كه باهام كنتاك داشتي حالم گرفته بود
پيش بچه ها همش حرفتو مي زدمو از اونا سراغت مي گرفتم
اميدوارم روزهاي خوبي رو تو مهاجر كه سر منشا رفاقت وبلاگيمون بود پشت سر بذاري
(
چیه؟ چرا چشاتو ریز کردی؟ تا حلق رفتی تو مانیتور که اینو بخونی؟!
آخه فوضول جون اگه می خواستم تو هم بخونی که فونتشو بزرگ می کردم)
عد از اون با يه خانوم نميگم نامهربون اما ... برخورد كردم كه از قضا اهل اصفهان بود، too ! «سالومه»
خيلي دلم ميخواست رابطمون بيشتر بشه اما اصلا به هيچ صراطي مستقيم نشد كه نشد. 
بعدش از تو كامنتای اون، من «مجتبي كاشاني»
گل آقا رو پيدا كردم. بهش سر ميزدم اما اون زياد تحويل نمي گرفت تا اينكه اصلا سروقامتو بست.
(البته نه به خاطر کامنتای من آ) از اواسط تابستون پارسال بود كه سر اين عشق بي ام و بودنش، وارد مذاكرات بيشتر شديم و خوب چون منو اهل شر بازي ديد، باهام پايه شد واسه مسخره بازي!
از تو كامنتای مجي هم «سيمرغ
و ققنوس
» رو پيدا كردم. از اون اولشم باورم نميشد كه پسر باشن. سيمرغ هم خيلي تلاش ميكرد اينطوري نشون بده اما سالگرد وبلاگشون زدم تو پرش
و حدس درستمو زدم. دختراي خيلي خوبين. كوچكترين درخواستي كه ازشون داشتمو تا اجرا كردن آموزشهاشون باهام دنبال مي كردن.
با «طرلان» (فاطيما)
خيلي دير آشنا شدم. آخه وب كه نداشت. همشم انتقاد ميكرد اولا حالموميگرفت اما كم كم زبونش دستم اومد.
با سن كمش خيلي عاقل و نكته بينه. از «هدهد» هم هيچ اطلاعي ندارم تا بگم.
اين وسطا «آقا مسلم»
يه وقتايي به وبم سر مي زد كه در حد ارسال جك بود!!!
تا اينكه بالاخره اين «ف خانوم»
(كدخدا) مارمولك سرو كلش پيدا شد. خدائي با تازه وارد بودنش يه حال اصاصي به محله داد! شيطونه و منم عاشق بچههاي شيطون مثه خودم.
بيشترين كسيه كه باهاش چتيدم و هیچ وقتم مشکلی از مشکلات سیستم منو حل نکرد! آخیـــــــــــش!!
(البته بعد از وقفهاي كه تو رابطه منو حسني پيش اومد)
«نرگس»
خانوم هم دختر خوبيه، زبونش خيلي درست درمون دستم نيومده، يه وقتايي اند عاشق پيشههاست، يه وقتايي خشك و جدي، يه وقتايي هم پايه دلقك بازياي من بوده. بعد از شيكر آب بين منو حسني هم رفيق خوبي واسه اون شد. در مجموع خيلي خانومه و بيشتر از سنش هم ميدونه و مينويسه.
آقا «نیما و خانومیشونم»
که جزو آخرین برو بچی بودن که وب زدن و هی ما رو شرمنده میکنن.
و این «بچه پررو» ی کوفت کاری
که کشته مرده رله بودنشم!
راستي يه يادي هم بايد از «دياكو» خدا بيامرز و «علي آقاي حجم سبز» هم بكنم كه خاطرات كوتاهي ازشون دارم. همينطور بلاگر شيرازيمون «كاكو» و دوست كوچولوم «علي آقاي روشني» و «رهگذر» و دوستاي قديميمون «يسنا، پاني و آيهان» كه ديگه تحويل نميگيرن.
اميدوارم كسي از قلم نيفته.
ارتباطاي كوتاهي هم با «وفا» و «شيطون مخفيا» داشتم كه انگار اصراري به ادامه نداشتن.
ديگه چي بگم؟ مي خواين شما بريد يه فنجون چاي بريزيد تا من بقيه شو بگم! 
اعتراف خيلي سخته 
اونم اعتراف در مورد موضوعي كه گفتنش برام سخته. ميخوام بدونيد كه هيچ قصد بد و گول زني و ... در كار نبوده.
الانم چون خيليها بريدن و شرايط عوض شده ميخوام لو بدم. 
فهميدين ديگه؟ نــــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟!!!!!!!!!!!!!!!!
بابا داروگ يه دختره 

جز اين مورد، هر چي بهتون گفتم در عين صداقت بوده. من خبرنگار ايسنا هستم. من كارشناس جغرافياي طبيعي هستم. من فرزند آخر خونواده هستم. من خيلي مغرور هستم. من گاهي بداخلاق هستم. من كاملا احساساتي هستم. من اهل قهر هم هستم. من اهل كلاس گذاشتن نيستم. من عقدهاي نيستم. من اهل دوز و كلك نيستم. من بدجنس و خيانت كار نيستم. من سوسول نيستم. من يه دختر شيطون هستم. من تنوع طلب هستم. من از تكرار بيزار هستم. من خيلي خاكي هستم. من... مـــــــــــــــــــــن هستم.
حالا نمي خوائيد اين روز و بهم تبريك بگيد؟ 