تبليغاتX
به نامش و به یادش
خودمونی
 سکوت 6
خانم خونه

 

وقتی می خوای با خودت بشینی و خلوت کنی مطمئنی که هر لحظه ممکنه یه چیزی تو رو بکشه بیرون از این حیاط خلوت

 

یا زنگ تلفن

 

یا صدای سر رفتن شیری که تازه گذاشتی رو گاز ببینی سالمه یا نه

 

یا زنگ در که طبق معمول با گذشت 3 سال فک و فامیل همسایه ات نفهمیده اند که واحد شماره هفته نه هشت

 

یا دل نگرانی شام امشب و ناهار فردا

 

یا اس ام اس های بیخود شورای عالی انقلاب فرهنگی که هنوز بعد از 4 سال داره ارسال میشه

 

یا خیال باطل اینکه ختم انعام 5شنبه اون دامن قهوه ایه رو بپوشی یا شومیز بنفشه رو

 

یا از همه مهمتر ونگ و وونگ "مامانی، مامانی" یه شیرین زبون که از محالاته 3 دقیقه، فقط 3 دقیقه ولت کنه

 

خلاصه که گور بابای دنیای هپروت

 

گور بابای بیخیالی

 

گور بابای راحتی و فکر و خیال

 

پا میشی می گی: "بهتره گندی که رو گاز زدی رو زودتر جمع کنی تا خشک نشه"

|+| نوشته شده توسط داروگ در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390  |
 آدینه وار بمانیم - 53
ای چشمه سار رحمت

ای زاده عسکری

فرزند همه خوبی ها و پاکی ها

هرچند که می­گویند بیش از هزار و 180 سال از عمر شریفت می­گذرد اما هنوز نمی­توانم به تو بگویم "پدر"

شاید به دلیل اینکه این روزها اطرافیان جای گرمتری در خاطرم باز کرده­اند، به تو تنها به دیده یک دوست صمیمی نگاه می­کنم.

پس می­گویم: دوست من؛ مهدی جان

یادم نمی­رود که همین نزدیکیها، 7 یا 8 سال پیش در اولین جشنی که برای میلادت به پا کردیم پیمان بستم در قنوت نمازایم به جای طلب خیر دنیا و آخرت، دعای فرج را بخوانم؛ چون آگاه شدم که دنیا و آخرت من در گرو ظهور یوسف زهراست.

یادم نمی­رود که همان سالها آموختم بعد از تمام صلواتهایم "وعجل فرجهم" را بخوانم؛ چون خواهان ظهورت هستم و ایمان یافتم که گره کور مشکلات جهان به دلیل غیبت فریادرس زمین و زمان است.

یادم نمی­رود که در هنگام بیکاری که هیچ مشغله ذهنی و البته دنیوی مرا فرانگرفته، در صف خرید نان، در تاکسی و ترافیک، اوقات فراغت و ... ذکر تو را بر لب داشته باشم و برای سلامتی تو صلوات بفرستمکه سلامت جان و جهان را در پی خواهد داشت.

یادم نمی­رود که به من تاکید شد مانند من زندگی می­کنی، غذا می­خوری، می­خوابی، نماز می­خوانی و ... پس هر صبح مانند دیگر اعضای خانواده، دوستان و همکاران به تو نیز سلام عرض کنم تا بهتر درک کنم که تو حاضر و ناظر بر اعمال من هستی.

اما خیلی چیزهای دیگر یادم می­رود

مثل اینکه تو را بهتر  و بیشتر بشناسم و بشناسانم. به خصوص که حالا مسئولیت تربیت یک فرشته کوچک هم به من سپرده شده

پس در این راه بیشتر یاریم کن

راستی من موفق شدم و به نزدیکترین قولم عمل کردم

|+| نوشته شده توسط داروگ در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390  |
 سکوت 5
 

راستی از همزبون ویژه ممنون به خاطر تبریکاتش

این روزها خیلی نزدیک شدم به روزمرگی

انقدر که گم شدم لای همه دیروزها و امروزها

و بیشتر مواقع غافل از فردا و فرداها

ها ها ها...!

وقت کم دارم واسه تو آینه نیگا کردن

چه برسه به زیرابرو برداشتن و سوهان کشیدن و ....

حتی وبگردی

چقدر انگشتم به این کلمه غریبه شده

انقدر که باز ۲۹ ام اومد و من یادم رفت که ۲۶ ساله شدم

و باز سورپریز عزیزان و عزیزان بود که شبونه غافلگیرم کردن

و باز منی که لابه لای شادی و جیغاشون خودمو گم کرده بودم و ... پس من کوشم؟

هنوز انقدر ذهنم آشفته س که به یکی از قولهام هم نتونستم عمل کنم

چه برسه به خبر خوشی که میخواستم به اندک بازدیدکنندگان بدم

پ.ن: قول دادم به ... که حتما تا مبعث دعای عهد رو حفظ بشم. دعا کنید دیگه لااقل جلو ایشون ضایع نشم و وفادار باشم.

فاخرجنی من قبری   موتزرا کفنی   شاهرا سیفی   مجردا قناتی   ملبیا دعوه داعی ...

|+| نوشته شده توسط داروگ در یکشنبه پنجم تیر 1390  |
 سکوت 4
دلم گلدانی ترک خورده است

 

می­گوید: بنویس

لااقل به خاطر دل من

نه دل خودت که چندوقتیست رگه­هایش زرد شده

گلدانش ترک خورده

ریشه­هایش نا ندارند کش بیایند

می­گویم: گل خشکیده دلم را رها کن

برو پای درد و دل گلدان خودت بنشین

تو که گلدان جوانتر و زیباتری داری

می­گوید:

عطر گلهای تو را که دیگر ندارم

(یادم باشه دم عیدی یه گلدون نو بخرم، آخه کودک فهیمم! اونو شکست)

(راستی قول می­دم سکوت بعدی پر از شادی باشه، آخه انگار یه خبراییه...)

|+| نوشته شده توسط داروگ در شنبه هفتم اسفند 1389  |
 سکوت 3
لحظه هایم را دارم رنگ میـزنم

 

می خواهم از همین امروز شروع به خانه تکانی کنم

دیوارها را نارنجی می کنم

نارنجی ِ نارنجی

نه آنقدر که جیغش در بیاید

سقف اتاق را آبی می کنم

آبی ِ آبی

کف اتاق را قرمز می کنم

قرمز پررنگ

پنجره ها را هم، سبز ِ سبز

جعبه مداد رنگیم

رنگهای دیگری هم دارد که تا به حال حتی یکبار

رنگ تراش را به خود ندیده اند

در عوض

دائم این چهاررنگ را تعویض می کنم

و یک مداد نو

جای هر کدام می گذارم

فکر می کنم اینطوری لا اقل

خانه آرزوهایم

رنگی می شود

|+| نوشته شده توسط داروگ در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389  |
 
 
بالا