تبليغاتX
به نامش و به یادش
خودمونی
 یه روز داروگی با جونورای سمی!

یه چند وقتیه از کارای حرفه اییه خبرنگاری بهتون نگفتم

فکر کردید من بیکارم الکی واستون کلاس می ذارم

عمرنات پتاسیم!

یه روز که كله سحر رفته بودم موسسه سرم سازی رازی تو کرج برای بازديد معاون رئيس جمهور از اونجا

با چيزاي باحالي روبرو شدم

بماند كه سه ساعت اونجا معطل شدم و آخرم بدون ناهار و حساب كردن آژانس من بدبخت (كه در رفت و برگشت شد 22۰۰۰ تومان!) برگشتم اداره

 ***به کارگاه تشریح خوش آمدین***

 اينا يه مشت مار كبرا هستن

 

اینا یه مشت مار کبری خانومن!! (نترسینا)

 

 

 

اینام افعی هستن. اون تکه سنگایی که اطراف حوضچه مصنوعی می بینید پر از سوراخه که لا به لای اونا بچه قورباغه می ذارن و مارها هم دنبالشون می گردن تا یه لقمه چپشون کنن! (گفتن هدف تفریح مارا بوده!)

 

 

 

اینا انواع ماراییه که شکار شدن در مراحل مختلف بلع غذا و در نژادهای مختلف

 

 

 

اینا در مرحله بارداری! و تخم گذاری هستن. اون کناری هم تسبیح نیستا. یه رشته تخم مرغ! نه تخم ماره!!

 

 

اینم تخم مار در سایزهای مختلف

 

 

 

اینم یه داروگ سمیه!!   اون کنار تصویر هم یه ماهیه که باله هاش سمیه!! (فک کن. نه خدائی تا حالا شنیده بودین؟!)

 

 

 

اینام یه مشت نیش داره!

 

 

اسپایدر من با اینا سمی شدا... (بوخدا)

 

 

 این مارمولکه (البته به پای مجتبی نمی رسه!!!)

 

 

 

اینام یه نژاد از همون مارمولکا (حیف که هیکل واقعیشونو نمی تونید حدس بزنید. اینا دقیقا هم قد من هستن اما خوب چون قرار نبود عکس من بیفته باهاشون عکس ننداختم. جدی اندازه ۱۵۰ سانتو دارن. البته من یوخده بلندترما)

 

 

 اینام کژدم هسته بیدن

 

 

این خیلی باحاله. وسطیه یه دونه از همون مارمولک کوچیکا رو خورده. در همون حین شکار شده و پوستشو کندن که اینجوریه

 

 

 

 

و مسخ کننده ترینشون اینه. یه مار کبری که پوست و ماهیچه هاش از اسکلتش جدا شده

واقعا : الله اکبر

(نیشاشو دارین)

 

این توضیحاتم یکی از پزشکای اونجا داد. سم حیوونا رو تو یه اتاق مخصوص زهر گیری از حیوون جدا می کردن با روشهای خیلی جالبی. و بعد از اون واسه تهیه واکسن و پادزهر استفاده می شد. بازدید واسه عمومه. وقت کردین برین.

 

|+| نوشته شده توسط داروگ در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387  |
 ليله الرغائبتون بخير

شب آرزوها

امشب شب آرزوهاست

آرزومندم به آرزوهاي دست يافتني تون برسيد

و به هيچ قيمتي از رسيدن بهشون نا اميد نشيد

آدمي به آرزو زنده ست

البته اميدوارم اهل رويا پردازي نباشين كه اين يكي ديوونه كننده س

من كه بزرگترين آرزومو نوشتمو گذاشتم لاي حافظ

مثه هميشه

نيمه شعبان تفال مي زنم

شما چي خواستين؟!

 

|+| نوشته شده توسط داروگ در جمعه بیست و یکم تیر 1387  |
 یهو ...
شده با حوصله بشینی و بهش فکر کنی

فارغ از همه ی دور و برت

همه بوغ آ و جیغ آ و جدل ها

بشینی بریسی

هرچی دلت می خواد

لاشون گره بندازی که محکم بمونن

نه که تا آخرش

بلکه محکم تر

یا مثه این...

هی لای رشته رشته ها فوت کنی و

ورد بخونی

یا چند تا صلوات

خدا خدا کنی

یا برای حال بیشتر

یه تفالی بزنی:

آقا حافظ، اجازه !

بعد یهو

تو همین خلوت دنجی که

شاید یکی دو ساعته ساختیش

یا شاید بیشتر

یه یه زنگ

فقط یه تک زنگ آ

همه رشته هاتو پنبه کنه؟

 

هان؟

با توام آ

تا حالا شده؟

 

اثري از برترين مهندس دنيا

می دونستی چقد حسابت ضعیفه

و بدتر از اون

حساب کتابت ...

|+| نوشته شده توسط داروگ در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387  |
 اينم ميشه زندگي آ
 

زندگي جاريست تا  ...

كاش مي دانستي

زندگي با همه وسعت خويش

محفل ساكت و غم خوردن نيست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست

زندگي خوردن و خوابيدن نيست

زندگي جنبش و جاري شدن است

از سرآغاز حيات

تا به جايي كه خدا مي داند ...

 

(استاد مرحوم شريعتي)

|+| نوشته شده توسط داروگ در سه شنبه هجدهم تیر 1387  |
 از همه مهمونای چتر تو برکه عذر می خوام
بابت متن پائین از همه عذر می خوام

اونی که باید می خوند امیدوارم خوند باشه و

انقد جنم داشته باشه که اینو اعلام کنه

چون احساس واقعیمو بهش گفتم

اصلنم با شما دوستای گل و همیشه همراهم نبودم

شرمنده

|+| نوشته شده توسط داروگ در شنبه پانزدهم تیر 1387
 تقديم به كريه‌تريني كه در تمام عمر 23 ساله‌ام ديده‌ام

 

اي كريه‌ترين

 

اي نفرين شده

اي كريه

اي لاابالي

اي بي عرضه

اي چلمن

لذت مي‌برم كه اكنون انگشت حيرت به دهان پر از چرك و كثافتت گزيده‌اي و بر طبق روال فضولانه‌اي كه در پيش گرفته‌اي و همچون كژدم، زندگي مرا، نشاط مرا، تمام عشق و هيجان و اشتياق مرا به اين كار مي‌مكي، به وبلاگ من سر زدي

اي كه بوي گند حضورت تمام اتاق و حوزه فعاليت و كناره‌هاي كارم را فراگرفته

اي تاسف برانگيز

اي بيچاره

اي حقير

اي دست پرورده مارموز روزگار اين رسانه

اي تنبل

اي نفرت انگيز

چه بگويم از گندهايي كه بالا آورده‌اي و بدتر از يك كبك

(حيف آن كبكبي كه به تو تمثال زدم)

سرت را در برف ِ خودبيني فرو كرده‌اي

تو انقدر بدبختي كه تنها تصور زرنگي سرگرمت كرده

فكر مي‌كني صبحها كه تا... در رختخواب نمور و پر از چركت آرميده‌اي و سپس چلمن وار اين مسير طولاني را هلك و هلك با اتوبوس گز مي‌كني تا به اينجا برسي و 6 ماحصل فكس و الطاف سايتهاي به روز شده، اوج فعاليت تو تا لنگ ظهر است، به راستي فكر مي‌كني كه ديگران كورند؟!

اي خنگ روزگار

اينطور نيست

اين كه دودره بازي در بياوري و بپيچاني به لطف آن سه، چهار روز در ماه كه همايشي، جشني، مسابقه‌اي يا نشستي برگزار شود و تو هي ان را در بوق و كرنا كني كه:

"  آي جماعت، من دارم يك غلطهايي مي‌كنم به خدا  ها!!  " 

اي خنگ روزگار

زد و بندهاي زير ميزي كه با جواريتان برقرار كرده‌اي و فكر مي‌كني ديگران كر و كور و لالند....

هداياي زير ميزي و رو ميزي كوفت ِ جانت!

اي بي‌عرضه ي لاابالي

اي ترسو

اي بدون جنم

اي تو سري خور

به جاي نوكري كاري كن كه از كثافت درآمده و سرت را بالا بيري

براي كسي تب كن كه برايت بميرد

نه كه در ننگ و خفت نوكري كن و در نهايت

ليمو بچكان در فنجانش!!

بدان

نفرين شده‌اي

از همان روزي كه در كمال وقاحت و بي شرمي

در كمال غرور و در عين بي ارزشي

آن پيشنهاد حقيرانه‌ات را ابراز كردي

نفريني به در جا زدن

در كثافت غلتيدن، تو خود تعبير كن اين كثافت زندگي‌ات را

اي افعي

دست از سرم بردار و سايه شومت را از تمام اين چهار سال زندگي‌ام بكن!

 

اين متن را در هر سه جايي كه از سر لجاجت، تجسس و فضولي يافته‌اي مي‌گذارم

تا خود را در آينه‌اي سه بعدي بيابي

خود واقعي‌ات را

|+| نوشته شده توسط داروگ در سه شنبه یازدهم تیر 1387  |
 دست راستم بالاست به خدا !!!

بشتابیــــــــــــــــــــــــــد     بشتابیـــــــــــــــــــــــــد  

  

آقا اعتراف

اعتراف

اعتراف  

من...  

من اشتباهي بودم 

من ...

من اصلا قصدشو نداشتم

راستش، قصدش بود

اما قرار نبود انقدرام طول بكشه.  

بچه‌ها تو رو خدا بهم فحش ندين

چيكار كنم خوب؟!  

اولش از چتاي مسخره بازي من و كامي، همين فاميل باحال و پايه‌مون شروع شد.  شبا با هم قرار مي‌ذاشتيم، آن مي‌شديم تا بريم تو اين رومها و هي مسخره بازي در بياريم.   به هيچ كس وويس نمي‌داديم

اما خودمون دوتايي تو يه اتاق كنفرانس مي‌خنديديم به ريش ِ ...!   (شوخي مي‌كنما) نمي‌دونم چطور ملت هم حرفاي ما رو قبول مي‌كردن. باورشون مي‌شد. مي‌گفتم يه پسر خوش تيپم و تحصيلات عاليه دارم و كلي وضعم توپه و ... (از همين اراجيف كه همتون بلديدآ   ) بعد دخترا انقد بهم  pm مي‌دادن كه تو رو خداweb  بده، شماره بده با هم دوست شيم. 

البته اين حرفا مال ساليان پيشه ها 

خلاصه...، بعضي وقتا كه دو، سه نفري سيريش مي‌شدن و يه جورايي بيشتر با هم مي‌چتيديم، من مجبور مي‌شدم خودمو لو بدم. 

آخه جالب بود كه با اينكه مي‌گفتم پسرم، خيلي پسرا از شوخي هام خوششون مي‌اومد و مي‌خواستن با هم بيشتر حرف بزنيم، ‌با هم رفيق شيم، همديگرو ببينيم. ..!  

تا اينكه يهويي به سرم زد بيام وبلاگ نويسي. اول با پرشين بلاگ شروع كردم. دوستاي خوبي داشتم اما زياد باهاش حال نمي‌كردم. اونم سر چي؟! قالباي مسخرش 

از طريق همين همكارمون (مائده خانوم) با بلاگفا و امكانات ساده و خوبش آشنا شدم و به دليل اينكه از اول با اسم مستعار داروگ تو دنياي مجازي اومدم و از همون سالاي اول خيلي آ منو با اين اسم مي‌شناسن، با اين اومدم بالا.  

اولين كسي كه با خودم پاشو به بلاگفا باز كردم «موتوري»   و «كامي»    و «مورچه»   بودن. البته اونا فقط از شيرين كاريهاي من تو اين page  استقبال مي‌كردن   و هي منو به ادامه كار تشويق مي‌كردن. 

تو همين وان‌افزا! (اوج ادبيات منو مي‌رسونه‌ها!) سر و كله يه پسر خوب اصفهاني پيدا شد كه همه اراجيف منو مي‌اومد، مي‌خوند و دوست داشت بيشتر باهم آشنا شيم. از اينطرف هم حسادتهايي رو مجبور بودم تحمل كنم كه: اين كيه هي مياد وبت؟؟؟؟؟!!   (آره دیگه
)

«حسن مراد دستجردي»   ، اولين رفيق بلاگفايي من كه خيلي براي ادامه كار و يه نموره حرفه‌اي تر شدن من تلاش كرده و از هيچ كوششي دريغ نكرد. 

به انتخاب خودم، اسمش شد حسنی كه رفيق پايه يك وبگردي هاي شبانه من تا دير وقت بود

منو انداخت تو اين جمع دوستانه كه خدا شاهده هزار تا هزار بار پيش همه جور آدمي از تك تكتون تعريف كردم. دلم خواسته همه به من حسوديشون بشه كه تو يه همچين جمعي هستم

كه همه عشق و دادادگي هاي منطقي و شرعي و محبتي توش خلاصه شده

 

مطمئن باش هيچ وقت لطفايي كه در حقم كردي رو فراموش نمي كنم

هيچ وقت يادم نمي ره كه چه ساده بهم اعتماد كردي و راز دلتو بهم گفتي

تمام مدتي كه باهام كنتاك داشتي حالم گرفته بود

پيش بچه ها همش حرفتو مي زدمو از اونا سراغت مي گرفتم

اميدوارم روزهاي خوبي رو تو مهاجر كه سر منشا رفاقت وبلاگيمون بود پشت سر بذاري

(چیه؟ چرا چشاتو ریز کردی؟ تا حلق رفتی تو مانیتور که اینو بخونی؟! 

آخه فوضول جون اگه می خواستم تو هم بخونی که فونتشو بزرگ می کردم)

عد از اون با يه خانوم نمي‌گم نامهربون اما ... برخورد كردم كه از قضا اهل اصفهان بود،  too ! «سالومه»

خيلي دلم ميخواست رابطمون بيشتر بشه اما اصلا به هيچ صراطي مستقيم نشد كه نشد. 

بعدش از تو كامنتای اون، من «مجتبي كاشاني»   گل آقا رو پيدا كردم. بهش سر مي‌زدم اما اون زياد تحويل نمي گرفت تا اينكه اصلا سروقامتو بست.  (البته نه به خاطر کامنتای من آ) از اواسط تابستون پارسال بود كه سر اين عشق بي ام و بودنش، وارد مذاكرات بيشتر شديم و خوب چون منو اهل شر بازي ديد، باهام پايه شد واسه مسخره بازي!

از تو كامنتای مجي هم «سيمرغ    و ققنوس   » رو پيدا كردم. از اون اولشم باورم نمي‌شد كه پسر باشن. سيمرغ هم خيلي تلاش مي‌كرد اينطوري نشون بده اما سالگرد وبلاگشون زدم تو پرش   و حدس درستمو زدم. دختراي خيلي خوبين. كوچكترين درخواستي كه ازشون داشتمو تا اجرا كردن آموزشهاشون باهام دنبال مي كردن.

با «طرلان» (فاطيما)  خيلي دير آشنا شدم. آخه وب كه نداشت. همشم انتقاد مي‌كرد اولا حالمومي‌گرفت اما كم كم زبونش دستم اومد.   با سن كمش خيلي عاقل و نكته بينه. از «هدهد» هم هيچ اطلاعي ندارم تا بگم.

اين وسطا «آقا مسلم»    يه وقتايي به وبم سر مي زد كه در حد ارسال جك بود!!!

تا اينكه بالاخره اين «ف خانوم»   (كدخدا) مارمولك سرو كلش پيدا شد. خدائي با تازه وارد بودنش يه حال اصاصي به محله داد! شيطونه و منم عاشق بچه‌هاي شيطون مثه خودم.  بيشترين كسيه كه باهاش چتيدم و هیچ وقتم مشکلی از مشکلات سیستم منو حل نکرد! آخیـــــــــــش!!   (البته بعد از وقفه‌اي كه تو رابطه منو حسني پيش اومد)

«نرگس»   خانوم هم دختر خوبيه، زبونش خيلي درست درمون دستم نيومده، يه وقتايي اند عاشق پيشه‌هاست، يه وقتايي خشك و جدي، يه وقتايي هم پايه دلقك بازياي من بوده. بعد از شيكر آب بين منو حسني هم رفيق خوبي واسه اون شد. در مجموع خيلي خانومه و بيشتر از سنش هم مي‌دونه و مي‌نويسه.

آقا «نیما و خانومیشونم»   که جزو آخرین برو بچی بودن که وب زدن و هی ما رو شرمنده میکنن.

و این «بچه پررو» ی کوفت کاری   که کشته مرده رله بودنشم!

راستي يه يادي هم بايد از «دياكو» خدا بيامرز و «علي آقاي حجم سبز» هم بكنم كه خاطرات كوتاهي ازشون دارم. همينطور بلاگر شيرازيمون «كاكو» و دوست كوچولوم «علي آقاي روشني» و «رهگذر» و دوستاي قديميمون «يسنا، پاني و آيهان» كه ديگه تحويل نمي‌گيرن.

اميدوارم كسي از قلم نيفته.

ارتباطاي كوتاهي هم با «وفا» و «شيطون مخفيا» داشتم كه انگار اصراري به ادامه نداشتن.

ديگه چي بگم؟ مي خواين شما بريد يه فنجون چاي بريزيد تا من بقيه شو بگم! 

اعتراف خيلي سخته  

اونم اعتراف در مورد موضوعي كه گفتنش برام سخته. مي‌خوام بدونيد كه هيچ قصد بد و گول زني و ... در كار نبوده.   الانم چون خيليها بريدن و شرايط عوض شده مي‌خوام لو بدم.

فهميدين ديگه؟  نــــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟!!!!!!!!!!!!!!!!

بابا داروگ يه دختره  

بابا ژژژژســــــــــــــــــــــت !

جز اين مورد، هر چي بهتون گفتم در عين صداقت بوده. من خبرنگار ايسنا هستم. من كارشناس جغرافياي طبيعي هستم. من فرزند آخر خونواده هستم. من خيلي مغرور هستم. من گاهي بداخلاق هستم. من كاملا احساساتي هستم. من اهل قهر هم هستم. من اهل كلاس گذاشتن نيستم. من عقده‌اي نيستم. من اهل دوز و كلك نيستم. من بدجنس و خيانت كار نيستم. من سوسول نيستم. من يه دختر شيطون هستم. من تنوع طلب هستم. من از تكرار بيزار هستم. من خيلي خاكي هستم. من... مـــــــــــــــــــــن هستم.

حالا نمي خوائيد اين روز و بهم تبريك بگيد؟  

|+| نوشته شده توسط داروگ در چهارشنبه پنجم تیر 1387  |
 من فدای لطف همتون
آقایون

خانومای محترم

توجه توجه

آقا ساکت بشین دو دقیقه

اوهوم اوهـــــــــــــــــــــوم

باور کنید هیچ قضیه سرکاری در کار نیست

من خودم تا ظهر میام می گم

فقط اگه یکی بتونه راهنمایی کنه

Word 2003 چه جوري ميشه word 2007؟ يا برعكسش؟

 

مشكل از اينجاس

 

فداي مرام همتون يه دنيــــــــــــــــــــــــــــــا

 

|+| نوشته شده توسط داروگ در چهارشنبه پنجم تیر 1387
 دست راستتو بگیر بالا -3
ایندفعه آخه از کجاش بگم..

رفيقهاي خوب و البته پايه‌اي داشتم 

باور كنيد خيلي وقتا خودم مي بريدم

خسته مي شدم 

يا ادامه كار برام سخت مي شد   (دقيقا اينطوريا)

اما اونا هي هولم مي دادن:

حيف!

چه جوري دلت مياد؟!  

اصلا بگي كه چي بشه؟

نكنه مي خواي كنار بكشي...!؟

نگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــوووو ....      و گر نه  

البته بعضيهام مارمولك بودن

زود مي‌گرفتن!  

واسم تله مي ذاشتن 

 

منم نه كه از ترسم

چون دوست داشتم هميشه باهم خوش باشيم

و به قول خودم: دور هم باشيم،  

به حرفشون گوش مي دادم  و نمي گفتم  

 

///

بخوام بگم خيلي حرف ميشه 

اما

اما فردا سر و تهش هم مياد

پس بدو بدو كه آتيش زدم به خبرم  

نخواستم زياد خسته بشيد

و البته اينجور هول هولي از من بعيده     

فردا

همتون خوش تيپ مياييد ها

كدخدا     و بچه فسقليش    (مباركا باشه خانومي!!!)

موتوري 

سيمرغ 

مورچه  

نرگس 

كامي 

ققنوس 

مجتبي  (هول نشي بي ام و رو داغون كني!)

طرلان و هدهد 

نيما و خانوميش 

آقا مسلم 

حسني  

آقاي  boom 

بچه پررو    (بازی نکن، بدو بیا)

|+| نوشته شده توسط داروگ در دوشنبه سوم تیر 1387  |
 دست راستتو بگیر بالا-2

داشتم مي‌گفتم،

آره من شروع كردم

اولش دلم مي‌خواست از دلتنگي‌هام بگم  

از شعرام

از خوشي‌هام و كمتر از غمهام

از لحظه هاي شيريني كه تجربه كردم  

از خاطره‌هاي رنگي 

و

و از آدينه‌هايي كه التماس داشتم

بيائيد: آدينه‌وار بمانيم

يه روزايي تو اوج بودم    و يه روزايي سقوط مي‌كردم 

خيلي وقتا با حال و هواي بچه‌هاي ديگه رو فرم مي‌اومدم 

اما خوب يه وقتايي هم ... نمي‌شد ديگه!

دوستي‌هام با خيلي از بچه‌ها فراموش نشدني شد 

يه جاهايي به هم مشكوك مي‌شديم و 

يه وقتايي رفيق گرمابه و گلستان هم بوديم! 

بعضيا وقتي اينو شنيدن گفتن باوركردني نيست 

يعني منتظر يه چيز واضح و تابلو، شايدم ضابلو بودن كه...

نمي‌دونم

همين برخوردا منو تحريك مي‌كرد واسه ادامه

ادامه روندي كه در پيش گرفته بودم 

البته نبايد از محركهايي كه تو اين مسير همراهي مي كردن بگذرم و

يادي ازشون نكنم 

 

 ///

اينم نشد

باز باشه واسه فردا

|+| نوشته شده توسط داروگ در یکشنبه دوم تیر 1387  |
 
 
بالا