همونطور كه گفته بودم به يه سفر زيارتي طلبيده شدم. يكشنبه ساعت 5 عصر حركت بود و چهارشنبه همون ساعت برگشت بود. دلم مي خواست با قطار برم كه يه خورده هوسم بيشتر بشه واسه اون گنبد و حرم طلايي.
همه نمازا رو رفتم تو حرم و هر دفعه يه گوشه دنجي خوندم. متاسفانه هنوز بين خانوما جا نيفتاده كه وقتي زيارت كردن ضريح رو بي خيال شده و از گود خارج بشن تا بقيه هم موفق به زيارت بشن....
شب دوم وقتي داشتم بر مي گشتم ديدم يه 5، 6 نفري وايستادن جلوي غذاخوري . يهو به دلم افتاد منم وايسم. تا حالا اينكارو نكرده بودم و مي گفتم اگه قسمت باشه خودت دعوت ميشي.
يه ربعي طول كشيد و رفتم از يكي از خادما پرسيدم پس ماها كي مي ريم تو؟ گفت: شبا فقط مخصوص فراشا و خادما هست (اونام هر كدوم يه كيسه يا قابلمه به دست مي اومدن بيرون!) خلاصه ضايع شدم و برگشتم.
ساعت 3:30 فرداش رفتم حرم واسه نماز صبح و زيارت اما باز دستم به ضريح نرسيد و قصد وداع كردم، حالم گرفته بود اما قرار بود بعد از يه كاري كه بايد ظهر انجام مي شد و هتل رو تحويل مي دادم، مي رفتم ناهار و بعد هم راه آهن. بعد نماز برگشتم تا يه چرتي بزنم و بعد از حمام وسايلمو جمع كنم و اتاقو تحويل بدم كه تو عالم خواب و بيداري يهو ديدم تو راهرو يه ولوله اي شده.
يكي زنگ اتاقو زد. هولكي رفتم در رو باز كردم كه ديدم يكي مي پرسه چند نفريد و تا فردا مشهد هستيد يانه؟
گفتم : نه قراره عصري برم و آقاهو با خنده بهم فيش داد و گفت: بين 11 تا 12:30 بيا ممانسراي حرم!
واي خداي من...! باورم نمي شد. نمي تونم بگم چه حالي شدم ولي خيلي دوست داشتني بود. انگار يه كارت دعوت اختصاصي داشتم...
كارام جوري انجام شد كه به نماز آخر تو حرم هم رسيدم و رفتم تو مهمانسرا
نمي دونم چندتا از شماها كه الان خواننده اين متن هستين تا حالا به اونجا دعوت شدين. همه خادما با احترام يه خوش آمدي مي گفتن و التماس دعا داشتن. پاهام ناي رفتن نداشت اما انگار يكي داشت هولم مي داد و منو هدايت مي كرد تو. اشك تو چشام پر بود و نمي تونستم جلومو ببينم اما اونجا يه حال و هواي خاصي داشت.
دو طبقه پر از ميز و صندلي بود اما به خدا با همه رستورانايي كه تا حالا رفتم فرق داشت...
غذا زرشك پلو و مرغ بود اما از گلوم پائين نمي رفت يه كم خوردم و بقيشو تو ظرف يه بار مصرف ريختم واسه خانواده.
با هر قاشق يه صلوات مي فرستادم و باورم نمي شد كه يه سهم هم به من رسيده. شايد بگيد چقد گندش مي كنه اما آرزو مي كنم ان شاءالله يه بار قسمت خودت بشه. آره ، خود ِ تو
|
+| نوشته شده توسط
داروگ در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387
|