
26 برگ از درخت تنومند زندگيت فروريخت
اما نه برگهاي زرد و خشكيده كه به حساب نيايد و زير پاي اين و آن به خش خش بيفتد
روزگار همين است كه گاه باد سهمگين بر تو بوزد تا توانت را بسنجد
چقدر مواظب شاخههاي نورست بودي؟
چقدر حواست به ريشه بود كه محكم در خاك بماند؟
چقدر از آن بالا محو تماشاي گذر ابرها شدي؟
چقدر به پرندگان امان دادي؟
چقدر سايه افكندي بر اين و آن؟
روزگار همين است كه گاه رودخانه كنار تو آرام ميگيرد
چقدر از آن خود را سيراب كردي؟
چقدر از آن را به ديگران بخشيدي؟
چقدر با صداي آن به آرامش رسيدي؟
چقدر خيس شدي و نم كشيدي؟
روزگار همين است كه گاه آفتاب سوزان ميتابد و گاه در خلوت شب ماه با تو قايم باشك بازي ميكند
چقدر از آفتاب زندگيت بهره بردي و انرژي گرفتي؟
چقدر سوختي و ساختي؟
چقدر به مهتاب خيره شدي و راز دل برملا كردي؟
چقدر در تاريكي شب تنها ماندي؟
آري روزگار همين است كه
كه من و تويي ميآييم و ميرويم
از كنارت رد شدهام، ميدانم
ديدي مرا يا نديدي، نميدانم
سخت بود و آسان، مطمئنم
ميگذرد و ميگذرد و ميگذرد – هرچه بود و هست - ، ايمان دارم.
... روز ميلادت مبارك
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن ۱: نوشتم، برای آنکه نمی دانم می خواند یانه
۲: تو این وبلاگ سکوت می کنم، محض و تاریک
۳:اینم یه آهنگ که فک کنم به فضا می خوره
|
+| نوشته شده توسط
داروگ در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388
|