تبليغاتX
به نامش و به یادش
خودمونی
 پلان آخر ... کات
سلام مهمانان خوب خدا

 

با آرزوی قبولی طاعات و دلدادگی هایتان در این روزها و شبهای ضیافت؛

 

من، من همان داروگ هستم، از همین حوالی ها. حالم بد نیست، خوب ِ خوب هم نیست. امیدوارم احوالات شما خیلی بهتر از اینها باشد. روزگار خوبی است، اما من بد می چرخم با چرخ فلک.

 

می خواهم برعکس همه نوشته های سابق، رک و پوست کنده صحبت کنم. آخر از آن زمان ها که خود را در پس این لفافه سبز رنگ ِ محبوبم پنهان می کردم، گذشته است.

 

روزگاری، داروگی بودم گمنام و مرموز که شاید کمتر مشکلی در رخنه در دلها داشت، چون شیرین و دلنشین می نوشت – تعریف از خود نیست، بهای همه نوشته های محبت آمیز و پنهانی خودتان است که آنچه از دل این حقیر بر می آمد - بر دل نقره ایتان می نشسته. تمام آدینه وارها، کودک فهیم ها، آموزشهای آداب و معاشرت، نامه هایی برای یک دوست، دست نوشته ها و دلنوشته ها و تمام آنچه برایتان گفتم و خواندید.

 

در سالروز افتتاح داروگستان از خودم گفتم و دختر بودنم، اما از آن روز تا به حال پرده های مختلفی در زندگی ام رو شده، آویخته و افتاده است.

 

بعد از بالا و پائین شدنهای ِ بسیار ِ این دل حقیر – واقعا کلام پرمغزتری نمی یابم – بالاخره پائیز سال گذشته صفحه دوم شناسنامه ام رنگین شد! شاید خبری جدید برای بسیاری از دوستان نباشد، اما لازم دیدم که با کلام خودم آن را اعلام کنم تا باور همه دوستان بشود.

 

روزگاری خوش و آرام برای همه تان آرزو می کنم که ایمان دارم مستحق آن هستید.

 

بدبین نشوید، من قصد فریب هیچ دوستی را نداشتم، فقط شرایط را برای اعلام، مناسب نمی دیدم تا آنکه یک هکر اقدام به سکوت طولانی مدت من کرد.

 

در این مدت 1.5 تا دو سال اخیر آنقدر وقایع باور نکردنی در زندگی ام رخ داده که شرح آنها برایتان غافلگیرکننده است. تا آنجایی بگویم که در ناباورانه ترین و پرشکوهترین ایام زندگی زیارت بیت الله، حرم امن الهی نصیبمان شده بود.

 

آری، پروردگار به حقیرترین ها نیز نظاره می کند....

 

حرف بسیار است، اما هنوز هم توان گفتار در باب آن را ندارم، عذرم را بپذیرید.

 

نمی خواهم موضوع ِ پست را پیچیده یا مهم جلوه دهم. این هم پستی به عنوان پایان همه آنچه از داروگ بود و باقی ماند. به زودی پاک می شود، اگر بخواهید و سر منت بگذارید.

 

پ.ن: تقاضا دارم آنچه بود و نبود را فراموش کنید که باید فراموش شود، هر چه یاد آور گذشته است، کلام، عکس، نامه، شماره یا هرچیز دیگری که می تواند خطرناک باشد، وگرنه د ِینی به گردنتان تا ابد خواهد بود - امیدوارم بی توجهی نکنید - التماس دعای بسیار 

 

 

 

---->    اینم آخرین آهنگ انتخابی من   <----

اینم به خاطر   سیمک

|+| نوشته شده توسط داروگ در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388  |
 فرخنده باد روز میلاد زاده عسکری، ختم امم

 

پنجره دل را بگشا

بگذار هوای دل انگیز بهار دوباره شعبان در جانت رخنه کند

دل را از هرچه تعلقات دنیاستُ بشوی

آنسوی پنجره یاد یار غائب غوغا می کند

آنطرف حیاط خلوت دل است

آنطرف هر چه تو گویی هست

آنطرف باغی از گلهای نرگس

دشتی سرسبز

آنطرف دلی ست که این پا و آن پا می کند

آنطرف سواری در راه است

آنطرف منزلگه دلدادگان و یاران و منتظران است

ای سر سپرده

آنطرف منزل یار

جمکران است

یا مهدی بگو و این بار بر سر پیمان بمان

عجل لولیک الفرج را بر لوح دلت قاب بگیر

سلامتی و ظهورش را از قادر رحمان طلب کن

در پی این جمعه و آن جمعه نباش

همه روزها و هفته ها و ماه ها را مملو از یادش کن

او حی است

زنده است و ناظر بر اعمال ما

آنوقت تمام تقویم ها را مو به مو جستجو کن

شاید این بار

در یکی از آنها نوشته باشد:

روز ظهور صاحب الزمان

مولای عدل گستر جهان

|+| نوشته شده توسط داروگ در جمعه شانزدهم مرداد 1388  |
 فقط برای عرض تبریک

روز ميلاد

 

26 برگ از درخت تنومند زندگيت فروريخت

اما نه برگهاي زرد و خشكيده كه به حساب نيايد و زير پاي اين و آن به خش خش بيفتد

روزگار همين است كه گاه باد سهمگين بر تو بوزد تا توانت را بسنجد

چقدر مواظب شاخه‌هاي نورست بودي؟

چقدر حواست به ريشه بود كه محكم در خاك بماند؟

چقدر از آن بالا محو تماشاي گذر ابرها شدي؟

چقدر به پرندگان امان دادي؟

چقدر سايه افكندي بر اين و آن؟

روزگار همين است كه گاه رودخانه كنار تو آرام مي‌گيرد

چقدر از آن خود را سيراب كردي؟

چقدر از آن را به ديگران بخشيدي؟

چقدر با صداي آن به آرامش رسيدي؟

چقدر خيس شدي و نم كشيدي؟

روزگار همين است كه گاه آفتاب سوزان مي‌تابد و گاه در خلوت شب ماه با تو قايم باشك بازي مي‌كند

چقدر از آفتاب زندگيت بهره بردي و انرژي گرفتي؟

چقدر سوختي و ساختي؟

چقدر به مهتاب خيره شدي و راز دل برملا كردي؟

چقدر در تاريكي شب تنها ماندي؟

آري روزگار همين است كه

كه من و تويي مي‌آييم و مي‌رويم

از كنارت رد شده‌ام، مي‌دانم

ديدي مرا يا نديدي، نمي‌دانم

سخت بود و آسان، مطمئنم

مي‌گذرد و مي‌گذرد و مي‌گذرد – هرچه بود و هست - ، ايمان دارم.

 

... روز ميلادت مبارك

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن ۱: نوشتم، برای آنکه نمی دانم می خواند یانه

۲: تو این وبلاگ سکوت می کنم، محض و تاریک

۳:اینم یه آهنگ که فک کنم به فضا می خوره 

|+| نوشته شده توسط داروگ در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388  |
 تا نازکش داری ناز کن!
قربون مرام هرچی بامرامه

دوستون دارم بیش از حد

حالا که اینهمه نازکش هست

مراسم گلریزون به پا کنیدو یه کرسر قورباغه ای قشنگ واسم پیدا کنید

زحمتشم گردن همه دوستای چیزدون!

راستی

یه حس بدی بهم می گه

کار کار این کربلایی مجتبی بوده که از مملکت غریب شروع به وطن فروشی کرده

نظر شما چیه؟

|+| نوشته شده توسط داروگ در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388  |
 شش تایی داروگ - 2
یک   حالم داره بهتر میشه زیاد واسم ناراحت نشین!

 

دو     می دونید بعضی وقتا میشه با دو تا حرف یه نفرو داغون کرد، یه زندگی رو به هم ریخت، به دوست یه خیانت جبران ناپذیر کرد، فقط کافیه اراده کنید

 

سه    راستی تو کلاس خیلی پیشرفت کردیم آ. بترکه چشم حسود بشمار!!!

 

چهار     یه گمشده ای داریم که قراره تو فاطمیه زن بستونه! شما ازش خبر دارین؟ اگه دیدینش کشونکشون بیارینش اینجا و سرشو بکونید تو آب لجن ماله برکمون!

 

پنج      از دیدن رنگ سبز مخصوصا تو این فصل توپ واسه چشاتون دریغ نکنید. یه توصیه که حتمن باید تجربه ش کنید تابه معجزه اش پی ببرین

 

شش      نامردی که الکی هی میای اینجا و آمار نوشته هامو می گیری. من این آدمارو اصلن دوست ندارم

 

 

هرکی فردا طلبید و دعای ندبه خوند حتمن منو دعا کنه

یگانه یی

یکتایی

بی همتایی

هستم

یک دنیا هستم

تکراری

سرد

بی رنگ و خموش

هستیم

چهره هامان یکی نیست

و شاید دلهامان

اما همه یکی هستیم

چقدر فاصله است بین من تا تو

فارسی را خوب یادمان ندادند

همیشه ساده می خواندیم: من ،  تو ....

کاش که این فاصله را کم کنیم

|+| نوشته شده توسط داروگ در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388  |
 شش تایی های داروگ

مثل مورچه جور ي كشم و كار مي كنم

یک     یه چند وقته قاطیم. هم شرایط روحیم به هم ریخته هم کاری. اوضاع بر وفق مراد نیست. انگار یکی نفرینم کرده. بدجور این فکر داره توم ریشه می کنه. همش می خوام بی خیال شرایط بشم اما ازم جدا نمیشن. فعلا برای تلطیف روحیم دعا کنید.

 

دو    از هفته پیش شروع کردیم با کامی جان می ریم کلاس تفریحی "آموزش مقدماتی فتوشاپ" بلکم پز یه چند تا از دوستان محل رو بزنیم! هم فاله هم تماشا. جاتون خالی کلاسا از ۸ تا ۱۱ هست. من بیچوره از ۶:۱۵ می زنم بیرون که برسم کلاس. بعد اينکه کلی هم خمیازه می کشم و به بدن مبارک کش و قوس می دم، ساعت ۱۰ به بعد می افتم به صبونه خوری در کلاس. آقایون که سرشون به کار خودشونه خانومام دم بر نمیارن! حالی می ده. اصلن مگه میشه منو کامی یه جا باشیم و حال نده. تازه تو همین دو جلسه کلی معروف شدیم و استاد وحیدی بدونه اینکه اسمامونو بخونه تیک حاضری می زنه، خــــــــــــــراب!!

 

سه     جمبه ای (همون جمعه) با یکی از عزیزان ساعت ۶ زدیم ددر. پیاده روی در سرخه حصار. کلی حال داد. خودمو خودش بودیم فقط!. البته نظافت چی ت . و . ا . ل . ت ها هم بودآآآ بعدم یه سنگک مشتی گرفتیم و دو تا به همسایگان عزیز! دادیم و یه نیمرو تپل کردیم تو حلق مبارک!

 

چهار   راستی از افاضات احوال خوش آشپزی براتون نگفتم. دلتون آب و ایضا دوغ و کباب بشه با گوجه فراوون!، آخه جمبه یه آبگوشت باحال درست کردم و نوش جان کردیم. (در گوشی بگم که : با سیر توشی سون ساله!) خوبه حالا.... خوب دماغتو بگیر!

 

پنج     یه سوال دو روزه تو ذهنمه: چرا وقتی چند تا سوال از کسی می کنی فقط به اون بخشایی که دلش می خواد یا فک می کنه جوابشون براش راحت تره یا هر فکر دیگه ای، جواب می ده و تو رو می ذاره تو خماری؟ آخه من حال و احوال پرسیدم...

 

شش      سریال کره ای "متشکرم" به دستم رسیده با یه رایت افتض! من که اهل تلویزیون نیستم و تا حالا ندیده بودم اما به دوستان رمانتیک و دوست دار فیلمای عاشقونه توصیه می کنم گیرش بیارن. همین کلوپای خرید تلفنی یا اینترنتی معتبر هم هستن که درب منزل تحویل می دن. میشه ۶ هزار تومان (تازه دلتون آب سریال آمریکایی "فرار از زندان" که الان نقل محافله رو هم تا قبل عید دیدم البته نسخه های جدیدش فعلن در حال پخشه و به محضه رسیدن به ایران و درج زیرنویس به دستم می رسه. سفارش می کنم اونو هم دوستای علاقه مند به فیلمای هیجانی نه ترسناک حتمن تجربه کنند. یه سریال " لاست= گم شدن" هم هست که فعلن یه دی وی دی چهار قسمتیشو دیدم تا بعد. اونو نبینید. چون من هنوز بهتون توصیه نکردم!!!)

|+| نوشته شده توسط داروگ در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388  |
 فردا+20 فروردین+حق مسلم ما
مطمئنا می دونید فردا چندمه

یه نگاهی به تقویم کنار دستیتون بندازین

آها، آره فردا بیستمه!

نه بابا، تولد هیشکی نیست

 

روز ملی فناوری هسته ایه

همون که ما فقط ازش حق مسلم فهمیدیم و بس

متاسفانه

خیلی  پیچیده اس و داننده هاش هم کم

و این جالبه که ما هیچ قدمی برای آگاهی از اون که چند ساله کشورای مختلفو به جون ما انداخته بر نمی داریم!

فردا قراره مجتمع سوخت هسته‌يي اصفهان (FMP) افتتاح بشه

کاش حسنی زنده بود و یه گزارش مبسوط از حال و هوای اصفهان بهمون می داد!!! (اینجوری نوشتم بلکه تحریک شه یه اهنی بکنه!)

 

|+| نوشته شده توسط داروگ در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388  |
 اول سلام
سلام علیکم

اینجا تهران است

صدای بنده را همچنان از خبرگزاری ایسنا مخابره می کنید

آره ببم جان

ما امروز اومدیم افتتاحیه اونم کله سحر جمعه

عیدونه بدی نبود

اما آخر سر هم این عقده کم خوابیه من تخلیه نشد

به دلایلی که بهدن می گویم

هفته اول مازندران بودیم و هفته دوم گیلان

سر از ولایت بعضیا و خوابگاه بعضیا در آوردیم

فعلن باید برم سرکار که ۳۰ تا خبر کم دارم تا آخر هفته ی پیش رو!

می آیم و ور می رویم با تازه های بلاگفا

با هم حال و حولی می کنیم و خوش خواهیم بود به کوری چشم دشمن!

خوش باشید زیر سایه امام عصر که امروز بدجوری دلم تنگیده است برایش

تا اونجا که حفظ بودم دعای ندبه رو تو نسیم خنک اول صبح در انتظار تاکسی زمزمه کردم

سرورم، دیر زمانیست که زمزمه می کنیم "منتظریم" و عمل می کنیم "غفلت و فراموشی" را ...

|+| نوشته شده توسط داروگ در جمعه چهاردهم فروردین 1388  |
 عیدونه
فروردین 1386 

فروردین 1387

 باز هفت سين سرور
ماهي و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادي عيد
آرزوهاي سپيد
باز ليلاي بهار
باز مجنوني بيد

 آخه این چه تراژدی مسخره ایه: سال نو مبارک!

امیدوارم سالتون اونقد توش خوشی باشه که زیر دلتون نزنه، اگه غم و غضصه ای هم داشتین اشکالی نداره قدر روزای شادیتونو بیشتر می دویند!

دیگه اینکه قدر با هم بودن رو بدونید که شاید زود این نعمت ازتون گرفته بشه. من که ۶ ساله باهاش روبرو می شم

منم سر سفره هفت سین دعا کنید. مهم نیست چه دعایی می کنید

برآمد باد صبح و بوی نوروز         به کام دوستان و بخت پیروز 
مبارک بادت این سال و همه سال         همایون بادت این روز و همه روز 

|+| نوشته شده توسط داروگ در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387  |
 سفر (متاسفانه عکسا آپلود نشد)

همونطور كه گفته بودم به يه سفر زيارتي طلبيده شدم. يكشنبه ساعت 5 عصر حركت بود و چهارشنبه همون ساعت برگشت بود. دلم مي خواست با قطار برم كه يه خورده هوسم بيشتر بشه واسه اون گنبد و حرم طلايي.

همه نمازا رو رفتم تو حرم و هر دفعه يه گوشه دنجي خوندم. متاسفانه هنوز بين خانوما جا نيفتاده كه وقتي زيارت كردن ضريح رو بي خيال شده و از گود خارج بشن تا بقيه هم موفق به زيارت بشن....

شب دوم وقتي داشتم بر مي گشتم ديدم يه 5، 6 نفري وايستادن جلوي غذاخوري . يهو به دلم افتاد منم وايسم. تا حالا اينكارو نكرده بودم و مي گفتم اگه قسمت باشه خودت دعوت ميشي.

يه ربعي طول كشيد و رفتم از يكي از خادما پرسيدم پس ماها كي مي ريم تو؟ گفت: شبا فقط مخصوص فراشا و خادما هست (اونام هر كدوم يه كيسه يا قابلمه به دست مي اومدن بيرون!) خلاصه ضايع شدم و برگشتم.

ساعت 3:30 فرداش رفتم حرم واسه نماز صبح و زيارت اما باز دستم به ضريح نرسيد و قصد وداع كردم، حالم گرفته بود اما قرار بود بعد از يه كاري كه بايد ظهر انجام مي شد و هتل رو تحويل مي دادم، مي رفتم ناهار و بعد هم راه آهن. بعد نماز برگشتم تا يه چرتي بزنم و بعد از حمام وسايلمو جمع كنم و اتاقو تحويل بدم كه تو عالم خواب و بيداري يهو ديدم تو راهرو يه ولوله اي شده.

يكي زنگ اتاقو زد. هولكي رفتم در رو باز كردم كه ديدم يكي مي پرسه چند نفريد و تا فردا مشهد هستيد يانه؟

گفتم : نه قراره عصري برم و آقاهو با خنده بهم فيش داد و گفت: بين 11 تا 12:30 بيا ممانسراي حرم!

واي خداي من...! باورم نمي شد. نمي تونم بگم چه حالي شدم ولي خيلي دوست داشتني بود. انگار يه كارت دعوت اختصاصي داشتم...

كارام جوري انجام شد كه به نماز آخر تو حرم هم رسيدم و رفتم تو مهمانسرا

نمي دونم چندتا از شماها كه الان خواننده اين متن هستين تا حالا به اونجا دعوت شدين. همه خادما با احترام يه خوش آمدي مي گفتن و التماس دعا داشتن. پاهام ناي رفتن نداشت اما انگار يكي داشت هولم مي داد و منو هدايت مي كرد تو. اشك تو چشام پر بود و نمي تونستم جلومو ببينم اما اونجا يه حال و هواي خاصي داشت.

دو طبقه پر از ميز و صندلي بود اما به خدا با همه رستورانايي كه تا حالا رفتم فرق داشت...

غذا زرشك پلو و مرغ بود اما از گلوم پائين نمي رفت يه كم خوردم و بقيشو تو ظرف يه بار مصرف ريختم واسه خانواده.

با هر قاشق يه صلوات مي فرستادم و باورم نمي شد كه يه سهم هم به من رسيده. شايد بگيد چقد گندش مي كنه اما آرزو مي كنم ان شاءالله يه بار قسمت خودت بشه. آره ، خود ِ تو

|+| نوشته شده توسط داروگ در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387  |
 عزا عزاست امروز
ساری ساری

زودی اومدم که زودی هم برم

یه خبر ناگوار پیش اومد

ما عید نداریم

مامان بزرگ یکی از عزیزان نزدک فوتیدند!

ما هم علاوه بر طلب آمرزش برای آن عزیز همام! خواهان صبر و فزونی عمر برای بازماندگان هستیم.

از اینجا به خودم هم تسلیت می گم

فک کنم امروز برام با یه قلم سیاه سبزه خوشگلمو سیاه کنم و عکسشو واستون بذارم اینجا!

خوش باشید

سال خوب و شادی داشته باشین

زیر سایه خوانده محترمتون

اونایی که در جریان هستن می دونن بعد از شش سال متوالی این اولین سالی قرار بود باشه که فوت و ختمی نداشتیم که ...بالاخره دارا شدیم!

خدایا شکرت

احتمالا این چند روز تو مراسم تشییع و مسجد و بند و بساطیم!

البته من ۲۸ و ۲۹ اسفند شیفت عیدامه

متمعنن یه سر دیگه میام برکه

فعلناش

|+| نوشته شده توسط داروگ در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387  |
 آغاز يكهزار و صد و شصت و نهمين سال امامت منجي عالم تهنيت باد

خدا كند كه بيايي

" خدايا بلا عظيم گشته و درون آشكار شد و پرده از كارها برداشته شد و اميد قطع شد

زمين تنگ شد و از ريزش رحمت آسمان جلوگيري شد

تنها تويي ياور و اميد ما و تكيه‌گاه ما در هر سختي و آساني

خدايا درود فرست بر محمد و آل محمد (ص) كه صاحب امر الهي هستند و واجب كردي بر ما اطاعتشان را و بدين وسيله مقام و منزلتشان را به ما شناساندي

به حق آنها بر ما گشايشي زود و نزديك چون چشم بر هم زدن و حتي نزديكتر عطا فرما "

و چه گشايشي بالاتر از ظهور

ظهور آن موعود وعده داده شده كه انگار

تنها زمين و زمان از منتظرانش شده اند!

مولا؛ چه پررنگ است علايم ظهورتان

و چه كمرنگند منتظران

امروز که حدود یک هزار و ۱۷۴ سال و ۷ ماه از عمر شریفتان می گذرد و جشن تاجگذاریتان را برای یک هزار و ۱۶۹مین سال به عنوان عید بزرگ شیعیان به سرور نشسته ایم، چقدر غم غربت در عین سرزمین آشنایی تلخ است...

به جان سوگند بايد خون گريست آنجا كه حضرت فرموده‌اند: شيعيان ما به اندازه آب خوردني ما را نمي‌خواهند، اگر بخواهند و دعا كنند، فرج ما مي‌رسد!!

اباصالح فداي رنگ و بويت

نصيبم كي شود ديدار رويت...

|+| نوشته شده توسط داروگ در شنبه هفدهم اسفند 1387  |
 تو فرق می کردی واسه من با همه...
بی مقدمه می رم سر اصل مطلب

تو فرق می کردی واسه من با همه...

با خدافظيت منو خوشحال كن!

 

سرک که می کشم به روزای رفته

یه چیزایی به نظرم می رسه که در عجبم چرا اون موقع متوجه نشدم

تو همون سه سالی که....

که چی؟

نمی دونم

هیچ وقت اون روز که از جدلام با بابا برات گفتم یادم نمی ره که مثه یه دوست خوب

نه اینجوری بهتره «دوست ِ خوب» راهنماییم می کردی

درصورتی که تجربه خیلی بیشتری از خودم نداشتی

چند روز پیش وقتی رفتم لای جعبه خاطراتم که زیر تختم- تخت خواب قدیمیم - بود رو باز کردم

چشمم به نامه ای افتاد که برات نوشته بودم و هیچ وقت پستش نکردم

مربوط می شد به موضوعی که همیشه روش مصر بود

ترک خاطرات

اما همیشه تو از اون فرار می کردی

بعدش تو دو سه تا نامه به بهانه سی دی یه چیزایی نوشته بودی که....

که چی؟

نمی دونم

***

می خواستم رمانتیک بنویسم اما ترسیدم مخاطبم گم بشه

|+| نوشته شده توسط داروگ در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387  |
 این هفته به بازار رونق تبدیل شدم
بعد از تعطیلات یه رکودی به کارم خورد و ناله گرفتم که قراره این ماه بر خلاف ماههای دیگه ۱۵ ماه حسابارو ببندن و تاپر شدن آمارم هم خیلی فاصله داشتم اما

چشمتون روز بد نبینه

یهو شنبه یه همایش اصل ۴۴ تو پژوهشگاه نیرو بهم خورد تا از ۷ صبح تا ۹ شب روسمو کشوند

بماند که چه بدبختیهایی داشتم و بدون تلفن و موبایل و فکس (به لطف حضور نیم ساعته رئیس جمهور) ۱۸ تا خبر فرستادم ایسنا!

روز بعدش که رفتم نمایشگاه (آخی بیچاره مجی و موتوری و بدقولیای من!!) واسه بورس و خصوصی سازی که دست از پا درازتر برگشتم

روز دوشنبه هم دوباره رفتم همایش تو تالار وزارت کشور که برخلاف شنبه خیلی نظم داشت و کلی هم حال کردم (به لطف عدم حضور احمدی نژاد!!)

سه شنبه و چهارشنبه هم که واسه خودم خوب سوژه سازی کردم

خلاصه خدا برام از درای بسته نعمت فرستاد تا سقف خبری این ماه رو حتی بگذرونم!

این هفته هم یه سوژه سازی از طرف یکی از دوستان محله داشتیم که ازش ممنونم

|+| نوشته شده توسط داروگ در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387  |
 اوقات ما در این آشفته هفته
*شنبه گوشگیر بودم و ناراحن! حوصله هیشکیو نداشتم. شاید به خاطر پنج شنبه بود که دوستام چتریدن خونمون و همه دار و ندارمونو غارت کرده و به چپاول، نوشه جان کردند!

*یکشنبه هم ایسنا تهتیل بود و منم برعکس همه تعطیلات ایسنا که می رفتم سرکار و روز بعدش که تهتیلی اومومی بود خونه می موندم نکردم. رفتم و به دوستم تو چیدمان و کدگزاری اتاق شوی جناسش کمک کردم ، اونم از ۸ صبح تا ۱۱.۵ شب!! و لح و لورده برگشتم خونه تا صبح برم سرکار

*دوشنبه رفتم ایسنا اما کلی بی حال و خسته، فک کنم بارونم باریده بود! چون سرماخوردگی داشتم. ساعت ۷.۵ رسیدم خونه

*سه شنبه کلی با خودم تمرین کردم که لبخند همیشگیمو حفظ کنم تا همکارا با اخلاق ...شون باهام حرف نزنن! ولی فقط سعی کردم

*امروز که چهارشنبه باشه فقط به عشق ۴ روز تعطیلی هفته دیگه خودمو نگه داشتم. شیفتای عیدمونو اعلام کردیم. منم گفتم یا ۲۸ و ۲۹ و یا ۱۰ و ۱۱ فروردین

البته هنوز برنامه ای واسه مسافرت نداریم ولی علکی واسشون کلاص گزاشتم

*پنج شنبه می دونم برنامم چیه، صبح میام ایسنا و بعد از انجام کارام ظهر می رم خونه داداش کوچیکم چون دخترش "محدثه" دندون درآورده و من الان باید برم کادو بخرم. البته در عجبم چرا من که ۳۲ تا دندون درآوردم کسی واسم کادو نخرید؟!!

*جمعه هم که از الان دعوت شدم ناهار خونه یکی از اقوام. البته ترف عنقد مرام داشت که اول با من هماهنگ کرد که ایسنا می رم یا خونه ام و بعد بقیه رو دعوت کرد.

هفته دیگه رو خدا به خیر کنه

پاورقی: نمی دونم اینا رو واسه چی نوشتم

پای دوم: اصلا به شما که ربطی نداشت، واسه چی خوندین؟

 

|+| نوشته شده توسط داروگ در چهارشنبه سی ام بهمن 1387  |
 شما کی هستین؟
آقا، یه سوژه جدید پرید تو ذهنم

چیزی که بارها با باز کردن وبلاگ باهاش برخورد می کنم

خیلی عجیبه

من از اون دسته آدمایی هستم که تا زمانی که مطمئن نشدم پستی که ارسال کردم نظر قطعیم رو روش پیاده کردم، صفحه وبمو باز نمی کنم

این روزها، عموما وقتی وبلاگو باز می کنم می بینم ۱۰ یا حتی ۱۳ بار قبل از خودم، وبلاگ بازدید شده

این اتفاق تقریبا هر روز می افته

در حالیکه نه من پست جدیدی گذاشتم

و نه نظر و کامنت جدیدی از طرف این عده ناشناس دریافت کردم

نمی دونم یا یکسری از دوستان همواره، تاکید می کنم " همواره " داروگستان رو چک می کنند، یا زیادی به ما لطف دارند، یا زیادی حالشون خوبه

شاید خیلی هاتون با این موضوع برخورد کردین و اصلنم واستن مهم نبوده

اما من دلم می خواد اونا رو بشناسم

شایدم یه نفر باشه

وگرنه

در نظر دارم یه تله کار بذارم!

حالا می بینید...

|+| نوشته شده توسط داروگ در شنبه بیست و ششم بهمن 1387  |
 من می گم دنیا کوچیکه اما تو مشغول خودت باش

 

 

یاد من باش، اگه خوابی اگه بیدار، یاد من باش

به همين بهانه ی چندوقت و يكبار، ياد من باش

*

ياد من باش، اگه دنيا با تو مهربون نمي‌شه

مثه عكساي من و تو، زندگي جوون نمي‌شه

*

ياد من باش اگه سنگم، اگه خاكم، اگه رودم

برا تو خاطره گفتم، واسه تو خاطره بودم

*

اگه بارون و بيابون، منو گم كرده تو چشماش

گاهي وقتا مهربون شو، گاهي وقتا ياد من باش

*

 

همش می خوام هیچی نگم، اما انگار دلم خیلی چیزا رو می خواد بگه

ایندفعه باید بگم،

به قول یه عزیزی:

د ی گ ر

ه ی چ

ب ا ر ا ن ی

ج ا ی

پ ا ی

ت و    ر ا

ا ز

ک و چ ه

ق ل ب م

ن خ و ا ه د

ش س ت  ...

|+| نوشته شده توسط داروگ در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387  |
 دیدارونه 2

و اين است كه ما ...

نه

بايد از اولش بگم. آقا ما يه خبطي كرديم، يه بساط مهموني وبلاگي راه انداختيم و بعد همين شد كه به شكرانه دريافت نخستين دستمزد، نمك گير ِ كدخدا شديم.

آره، اونم همين امروز ناهار راس ساعت 11: 30 ( با يك ربع تاخير ميزبان كه كلي با قلب ما بازي كرد و گمان كرديم مهماني به نوعي پيچانده شده است!!)

بعد از ديدار دوستان و ماچ و بوسه وسط چهارراه وليعصر و پارك دانشجو، رفتيم به مكان موردنظر ميزبان يعني رستوران ِ مجاور ِ محل ِ قرار ِ قبلي. اين دفعه خواهر معروف كامي خان هم همراهمون بود و كلي حال كرد از اين بساط.

رفتيم انتهايي ترين بخش رستوران نشستيم تا كسي نبينه يك مشت گرسنه اون موقع اومدن ناهار! از همون اول هــــــــــر و كــــــــــر به راه بود ديگه. تيكه هاي خودمو يادم نمياد و نمي گم كه دلتون بتركه، اما در مورد ديگر دوستان بگم كه اين كدخداي بيچاره وسط سه نفر فاميل كه خوب  هم پشت هم در ميان گير افتاده بود. بيچاره تا ميومد حرف بزنه بي خيال مي شد و كمي گفت: مي ترسم الان داروگ اينو سوژه وبلاگش كنه! (اين يعني آخر ِ حساب بردن!!)

 حتي يه بار وقتي داشتم ماجراي نفيسه خانوم و خنده ديدارونه قبلي رو واسه خواهر كامي تعريف مي كرد، صداي جمع رو ضبط كردم اما بنابه درخواست دوستان از انتشار اون معذورم.

ديگه اينكه.... اينكه خيلي سعي كردم غيبت هيشكي، هيشكيه هيشكي رو نكنيم و فقط به خودمون بپردازيم. جز كامنتاي 28 تاييه يه نفر كه مورد تائيد ستاد! قرار گرفت تا حالش را اخذ كنم!!

اولش تو انتخاب غذا خيلي مشكل داشتيم ولي معتقد بودم كه با اينكه كاه از خودمان نيست بايد تصور كنيم كه كاهدان هم از خودمان نيست تا حالي اساسي به كيف پول كدخدا بدهيم! اما دور از انصاف بود.

زرشك پلوي دوپسش سفارش داديم آنها بدين صورت: دو تا سينه، دو تا ران! (من واقعا شرمنده ام اما كلمه ديگه  اي كه نميشه جايگزين كرد!!)

واسه يه ميز 6 نفره 8 تا نوشابه بود كه پيدا كردن ديلي اون كلي مخ دوستان را كار گرفت!

در آخر بحث به سريال‌هاي خارجي كشيده شد و سانسوراي نمايش اونا تو شبكه‌هاي وطني. (ببينيد تلاش ما تا چه حد بوده كه نه به شما كشيده شد و نه حتي به داخل كشور شما!)

كم كم رستوران داشت پر ميشد و اين نشونه اين بود كه كم كم داره ظهر ميشه!

از بخشاي جالب اين جلسه ستاد كه مكتوب اون به قشنگي ديدار صحنه نيست مربوط ميشه به اونجايي كه كامي رو كرد به گارسوني كه اومده بود تا از ميز كناري سفارش غذا بگيره و در يك حركت يهويي ديديم كه آقاهه هم سريع برگشت طرف كامي و به ما كه 1:30 از حضورمون مي گذشت با اشتياق گفت: حسابتون رو مي خواستين؟

و كامي گفت: " نه، !! يه ظرف يه بار مصرف مي خواستيم!!!!!!!!!!!! "

جاتون خالي كه به دنبال اين واقعه، انفجاري در بخش انتهايي رستوران رخ داد!

وقتي دو تا ظرف جلومون گذاشت شروع كرديم به خالي كردن غذاهاي باقي مانده (البته نه بخش ِ دهني ِ اون) كه به زودي عكسشو مي ذارم براتون. وقتي صورت حسابو آوردن ديديم نوشته 4 تا ظرف يكبار مصرف 1000 تومان!! ما هم در ظرف ديگر سالاد دست نخورده كدخدا رو ريختيم و قرار شد اون رو با زيتون پرورده و ترشي به اولين سپوري كه ديديم هديه كنيم!!! (مي‌خواين مسير حركت رو بهتون بگم تا اگه خواستين بياييد اونجا رو جارو بكشيد؟!!!)

خلاصه بعد از ناهار رفتيم به يك فروشگاه كه فروش فوق‌العاده داشت و كلي به فروشنده ها حال داديم و خريد كرديم.

در آخر هرچند كدي با نوشته شدن اون تو داروگستان مخالفت داشت و به نظرش كار بيخودي ميومد اما كامي اصرار كرد كه سه به يك نميشه و اين شد كه اين شد!

يه عالمه ممنون كدي جان

|+| نوشته شده توسط داروگ در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387  |
 مائده و گاندی

امروز مي خوام باز از ايسنا، اين دهكده پر از ماجرا براتون بگم.

تو سرويس اقتصادي ما يه رسم نيكو و پسنديده‌ اي داريم و اون اينكه هر چهارشنبه يه جلسه گروهي داريم و همه خبرنگارا و سردبيرا و مدير گروه دور هم به بيان مسائل طول هفته مي پردازند. بگو بخند هم كم نيست.

يه كاري كه شروع كرديم اينه كه هر هفته با راي اعضا يكي از بچه ها ميشه شهردار اون هفته كه بايد به يكسري امور رسيدگي كنه از جمله جمع آوري فكسا و توزيع بين سرويسها، آوردن وسايل مورد نياز از پشتيباني مثل سربرگ و نوار و خودكار و ليبل ها و اينكه هر كدوم در حد خود يه تنوعي به روند كار روزانه و تحول آفريني داشته باشن. البته كار نظافت باخدمتكاراس و كم ما رو مسخره كنيد.!!

سه هفته پيش قرعه به نام من افتاد ك خوب چون در دوران دپرسي به سر مي‌بردم، هيچ نوآوري ارائه ندادم. اما اين هفته مائده خانم اختراع جالبي كرده!

ديروز كه يه 20 توماني واسه بچه ها خرج داد! (بستني)

امروز هم ديدم رو تخته اتاق با يه ماژيك آبي و خط مخصوص به خودش نوشته: " تنها زماني نامت را انسان باهوش بگذار كه توانستي انسانها را از پشت نقاب‌هاي متفاوتشان بشناسي ... گاندي"

همين

|+| نوشته شده توسط داروگ در دوشنبه هفتم بهمن 1387  |
 می رم زیارت
امروز فوری تر از هر روز دیگه ای اومدم بگم که 

قربون لطف تک تکتون

کاش می شد برکه ام ۲۰ ساله بشه تا حسابی از خجالتتون در بیام!!

اونای که اومدن به اونایی که نیومدن خبر بدن که زودی بیان و بهم تبریک بگن!!

فلفور! (همون خیلی سریع) می رم سر اصل مطلب

بنده به طر متحیرالعقول و ییهو و سورپرایزی طلبیده شده بیدم به مشهد مقدس. بدون هیچ برنامه ریزی قبلی

خولاصه تا آخر هفته فک کنم نیام ولی دوست دارم وقتی اومدم ترکونده باشید!( نه از اون لحاظ ها، از اون لحاظ!) قابل توجه کدخدا که این هفته نه، اما هفته دیگه احتمالا پایه تشریف دارم! (دعوت رسمی فراموش نشود)

اگه قبول باشه نائب الزیارتونم

|+| نوشته شده توسط داروگ در شنبه بیست و هشتم دی 1387  |
 
 
 
بالا