تبليغاتX
به نامش و به یادش
خودمونی
 پلان آخر ... کات
سلام مهمانان خوب خدا

 

با آرزوی قبولی طاعات و دلدادگی هایتان در این روزها و شبهای ضیافت؛

 

من، من همان داروگ هستم، از همین حوالی ها. حالم بد نیست، خوب ِ خوب هم نیست. امیدوارم احوالات شما خیلی بهتر از اینها باشد. روزگار خوبی است، اما من بد می چرخم با چرخ فلک.

 

می خواهم برعکس همه نوشته های سابق، رک و پوست کنده صحبت کنم. آخر از آن زمان ها که خود را در پس این لفافه سبز رنگ ِ محبوبم پنهان می کردم، گذشته است.

 

روزگاری، داروگی بودم گمنام و مرموز که شاید کمتر مشکلی در رخنه در دلها داشت، چون شیرین و دلنشین می نوشت – تعریف از خود نیست، بهای همه نوشته های محبت آمیز و پنهانی خودتان است که آنچه از دل این حقیر بر می آمد - بر دل نقره ایتان می نشسته. تمام آدینه وارها، کودک فهیم ها، آموزشهای آداب و معاشرت، نامه هایی برای یک دوست، دست نوشته ها و دلنوشته ها و تمام آنچه برایتان گفتم و خواندید.

 

در سالروز افتتاح داروگستان از خودم گفتم و دختر بودنم، اما از آن روز تا به حال پرده های مختلفی در زندگی ام رو شده، آویخته و افتاده است.

 

بعد از بالا و پائین شدنهای ِ بسیار ِ این دل حقیر – واقعا کلام پرمغزتری نمی یابم – بالاخره پائیز سال گذشته صفحه دوم شناسنامه ام رنگین شد! شاید خبری جدید برای بسیاری از دوستان نباشد، اما لازم دیدم که با کلام خودم آن را اعلام کنم تا باور همه دوستان بشود.

 

روزگاری خوش و آرام برای همه تان آرزو می کنم که ایمان دارم مستحق آن هستید.

 

بدبین نشوید، من قصد فریب هیچ دوستی را نداشتم، فقط شرایط را برای اعلام، مناسب نمی دیدم تا آنکه یک هکر اقدام به سکوت طولانی مدت من کرد.

 

در این مدت 1.5 تا دو سال اخیر آنقدر وقایع باور نکردنی در زندگی ام رخ داده که شرح آنها برایتان غافلگیرکننده است. تا آنجایی بگویم که در ناباورانه ترین و پرشکوهترین ایام زندگی زیارت بیت الله، حرم امن الهی نصیبمان شده بود.

 

آری، پروردگار به حقیرترین ها نیز نظاره می کند....

 

حرف بسیار است، اما هنوز هم توان گفتار در باب آن را ندارم، عذرم را بپذیرید.

 

نمی خواهم موضوع ِ پست را پیچیده یا مهم جلوه دهم. این هم پستی به عنوان پایان همه آنچه از داروگ بود و باقی ماند. به زودی پاک می شود، اگر بخواهید و سر منت بگذارید.

 

پ.ن: تقاضا دارم آنچه بود و نبود را فراموش کنید که باید فراموش شود، هر چه یاد آور گذشته است، کلام، عکس، نامه، شماره یا هرچیز دیگری که می تواند خطرناک باشد، وگرنه د ِینی به گردنتان تا ابد خواهد بود - امیدوارم بی توجهی نکنید - التماس دعای بسیار 

 

 

 

---->    اینم آخرین آهنگ انتخابی من   <----

اینم به خاطر   سیمک

|+| نوشته شده توسط داروگ در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388  |
 شاسكولانه ترين پست!

آقايونوخانوماعيدتونمباركبادباشد!

اوناييكهعمريهباداروگستانميپرنوباماحالميكننوبهماحالميدنوحالمارواخذنميكنن!

يادشونهكهاونقديمنديماكهميخواستمصاحببركهرولوبدم

ازتاريخچهتولدشميهچيزاييگفتهبودم

حتيهمينعيدفطرپارسال

گفتهبودمكهباباينينيميخواستاسمنينيروبذارهفطريه

آخهنينيشبعيدفطربهدنیااومدهبودوعيديهمامانوباباشبود

بهخاطرهيمنروزاومدنشمهمهافتادهبودنبهبخوربخور!!

حالاميخوامبگمكه

اسمنينيروسعيدهگذاشتن

چونعيدسعيدفطربهدنيااومد

دلتونبسوزهمنساليدوباركادوميگيرم...!

 

آخ جون چمشتون دراومد!

فك كردين كيبوردم اسپيس نداره؟!!

چشتون درآد، مي خواستين فوضولي نكنين!!

|+| نوشته شده توسط داروگ در پنجشنبه یازدهم مهر 1387  |
 دست راستم بالاست به خدا !!!

بشتابیــــــــــــــــــــــــــد     بشتابیـــــــــــــــــــــــــد  

  

آقا اعتراف

اعتراف

اعتراف  

من...  

من اشتباهي بودم 

من ...

من اصلا قصدشو نداشتم

راستش، قصدش بود

اما قرار نبود انقدرام طول بكشه.  

بچه‌ها تو رو خدا بهم فحش ندين

چيكار كنم خوب؟!  

اولش از چتاي مسخره بازي من و كامي، همين فاميل باحال و پايه‌مون شروع شد.  شبا با هم قرار مي‌ذاشتيم، آن مي‌شديم تا بريم تو اين رومها و هي مسخره بازي در بياريم.   به هيچ كس وويس نمي‌داديم

اما خودمون دوتايي تو يه اتاق كنفرانس مي‌خنديديم به ريش ِ ...!   (شوخي مي‌كنما) نمي‌دونم چطور ملت هم حرفاي ما رو قبول مي‌كردن. باورشون مي‌شد. مي‌گفتم يه پسر خوش تيپم و تحصيلات عاليه دارم و كلي وضعم توپه و ... (از همين اراجيف كه همتون بلديدآ   ) بعد دخترا انقد بهم  pm مي‌دادن كه تو رو خداweb  بده، شماره بده با هم دوست شيم. 

البته اين حرفا مال ساليان پيشه ها 

خلاصه...، بعضي وقتا كه دو، سه نفري سيريش مي‌شدن و يه جورايي بيشتر با هم مي‌چتيديم، من مجبور مي‌شدم خودمو لو بدم. 

آخه جالب بود كه با اينكه مي‌گفتم پسرم، خيلي پسرا از شوخي هام خوششون مي‌اومد و مي‌خواستن با هم بيشتر حرف بزنيم، ‌با هم رفيق شيم، همديگرو ببينيم. ..!  

تا اينكه يهويي به سرم زد بيام وبلاگ نويسي. اول با پرشين بلاگ شروع كردم. دوستاي خوبي داشتم اما زياد باهاش حال نمي‌كردم. اونم سر چي؟! قالباي مسخرش 

از طريق همين همكارمون (مائده خانوم) با بلاگفا و امكانات ساده و خوبش آشنا شدم و به دليل اينكه از اول با اسم مستعار داروگ تو دنياي مجازي اومدم و از همون سالاي اول خيلي آ منو با اين اسم مي‌شناسن، با اين اومدم بالا.  

اولين كسي كه با خودم پاشو به بلاگفا باز كردم «موتوري»   و «كامي»    و «مورچه»   بودن. البته اونا فقط از شيرين كاريهاي من تو اين page  استقبال مي‌كردن   و هي منو به ادامه كار تشويق مي‌كردن. 

تو همين وان‌افزا! (اوج ادبيات منو مي‌رسونه‌ها!) سر و كله يه پسر خوب اصفهاني پيدا شد كه همه اراجيف منو مي‌اومد، مي‌خوند و دوست داشت بيشتر باهم آشنا شيم. از اينطرف هم حسادتهايي رو مجبور بودم تحمل كنم كه: اين كيه هي مياد وبت؟؟؟؟؟!!   (آره دیگه
)

«حسن مراد دستجردي»   ، اولين رفيق بلاگفايي من كه خيلي براي ادامه كار و يه نموره حرفه‌اي تر شدن من تلاش كرده و از هيچ كوششي دريغ نكرد. 

به انتخاب خودم، اسمش شد حسنی كه رفيق پايه يك وبگردي هاي شبانه من تا دير وقت بود

منو انداخت تو اين جمع دوستانه كه خدا شاهده هزار تا هزار بار پيش همه جور آدمي از تك تكتون تعريف كردم. دلم خواسته همه به من حسوديشون بشه كه تو يه همچين جمعي هستم

كه همه عشق و دادادگي هاي منطقي و شرعي و محبتي توش خلاصه شده

 

مطمئن باش هيچ وقت لطفايي كه در حقم كردي رو فراموش نمي كنم

هيچ وقت يادم نمي ره كه چه ساده بهم اعتماد كردي و راز دلتو بهم گفتي

تمام مدتي كه باهام كنتاك داشتي حالم گرفته بود

پيش بچه ها همش حرفتو مي زدمو از اونا سراغت مي گرفتم

اميدوارم روزهاي خوبي رو تو مهاجر كه سر منشا رفاقت وبلاگيمون بود پشت سر بذاري

(چیه؟ چرا چشاتو ریز کردی؟ تا حلق رفتی تو مانیتور که اینو بخونی؟! 

آخه فوضول جون اگه می خواستم تو هم بخونی که فونتشو بزرگ می کردم)

عد از اون با يه خانوم نمي‌گم نامهربون اما ... برخورد كردم كه از قضا اهل اصفهان بود،  too ! «سالومه»

خيلي دلم ميخواست رابطمون بيشتر بشه اما اصلا به هيچ صراطي مستقيم نشد كه نشد. 

بعدش از تو كامنتای اون، من «مجتبي كاشاني»   گل آقا رو پيدا كردم. بهش سر مي‌زدم اما اون زياد تحويل نمي گرفت تا اينكه اصلا سروقامتو بست.  (البته نه به خاطر کامنتای من آ) از اواسط تابستون پارسال بود كه سر اين عشق بي ام و بودنش، وارد مذاكرات بيشتر شديم و خوب چون منو اهل شر بازي ديد، باهام پايه شد واسه مسخره بازي!

از تو كامنتای مجي هم «سيمرغ    و ققنوس   » رو پيدا كردم. از اون اولشم باورم نمي‌شد كه پسر باشن. سيمرغ هم خيلي تلاش مي‌كرد اينطوري نشون بده اما سالگرد وبلاگشون زدم تو پرش   و حدس درستمو زدم. دختراي خيلي خوبين. كوچكترين درخواستي كه ازشون داشتمو تا اجرا كردن آموزشهاشون باهام دنبال مي كردن.

با «طرلان» (فاطيما)  خيلي دير آشنا شدم. آخه وب كه نداشت. همشم انتقاد مي‌كرد اولا حالمومي‌گرفت اما كم كم زبونش دستم اومد.   با سن كمش خيلي عاقل و نكته بينه. از «هدهد» هم هيچ اطلاعي ندارم تا بگم.

اين وسطا «آقا مسلم»    يه وقتايي به وبم سر مي زد كه در حد ارسال جك بود!!!

تا اينكه بالاخره اين «ف خانوم»   (كدخدا) مارمولك سرو كلش پيدا شد. خدائي با تازه وارد بودنش يه حال اصاصي به محله داد! شيطونه و منم عاشق بچه‌هاي شيطون مثه خودم.  بيشترين كسيه كه باهاش چتيدم و هیچ وقتم مشکلی از مشکلات سیستم منو حل نکرد! آخیـــــــــــش!!   (البته بعد از وقفه‌اي كه تو رابطه منو حسني پيش اومد)

«نرگس»   خانوم هم دختر خوبيه، زبونش خيلي درست درمون دستم نيومده، يه وقتايي اند عاشق پيشه‌هاست، يه وقتايي خشك و جدي، يه وقتايي هم پايه دلقك بازياي من بوده. بعد از شيكر آب بين منو حسني هم رفيق خوبي واسه اون شد. در مجموع خيلي خانومه و بيشتر از سنش هم مي‌دونه و مي‌نويسه.

آقا «نیما و خانومیشونم»   که جزو آخرین برو بچی بودن که وب زدن و هی ما رو شرمنده میکنن.

و این «بچه پررو» ی کوفت کاری   که کشته مرده رله بودنشم!

راستي يه يادي هم بايد از «دياكو» خدا بيامرز و «علي آقاي حجم سبز» هم بكنم كه خاطرات كوتاهي ازشون دارم. همينطور بلاگر شيرازيمون «كاكو» و دوست كوچولوم «علي آقاي روشني» و «رهگذر» و دوستاي قديميمون «يسنا، پاني و آيهان» كه ديگه تحويل نمي‌گيرن.

اميدوارم كسي از قلم نيفته.

ارتباطاي كوتاهي هم با «وفا» و «شيطون مخفيا» داشتم كه انگار اصراري به ادامه نداشتن.

ديگه چي بگم؟ مي خواين شما بريد يه فنجون چاي بريزيد تا من بقيه شو بگم! 

اعتراف خيلي سخته  

اونم اعتراف در مورد موضوعي كه گفتنش برام سخته. مي‌خوام بدونيد كه هيچ قصد بد و گول زني و ... در كار نبوده.   الانم چون خيليها بريدن و شرايط عوض شده مي‌خوام لو بدم.

فهميدين ديگه؟  نــــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟!!!!!!!!!!!!!!!!

بابا داروگ يه دختره  

بابا ژژژژســــــــــــــــــــــت !

جز اين مورد، هر چي بهتون گفتم در عين صداقت بوده. من خبرنگار ايسنا هستم. من كارشناس جغرافياي طبيعي هستم. من فرزند آخر خونواده هستم. من خيلي مغرور هستم. من گاهي بداخلاق هستم. من كاملا احساساتي هستم. من اهل قهر هم هستم. من اهل كلاس گذاشتن نيستم. من عقده‌اي نيستم. من اهل دوز و كلك نيستم. من بدجنس و خيانت كار نيستم. من سوسول نيستم. من يه دختر شيطون هستم. من تنوع طلب هستم. من از تكرار بيزار هستم. من خيلي خاكي هستم. من... مـــــــــــــــــــــن هستم.

حالا نمي خوائيد اين روز و بهم تبريك بگيد؟  

|+| نوشته شده توسط داروگ در چهارشنبه پنجم تیر 1387  |
 مهندس داروگ بعد از این!
آقا از حالا بگم که قبول شدیم رفت!!

به مناسبت روز مهندسی، ۵ اسفند= تولد خواجه نصیرالدین طوسی!!

از زمان ثبت نام اینترنتی آزمون سراسری کارشناسی ارشد که با هزار زحمت و دم اینو اونو دیدن، دفترچه رو به دستم رسوندن، موفق شدم کد رهگیری رو دریافت کنم و خوب این یعنی اولین نشونه موفقیت!

تو تمام این یک سال هم که از پایان دوره کارشناسیم می گذره، وقت نکردم کتابارو از انباری بیارم بیرون و لا اقل خاکشونو بتکونم!

البته مشکلی نیست و اعتماد به نفس بالا کشته منو

بنابراین ۲۹ رفتم و کارت آزمون رو گرفتم و دیروز صبح هم که رفتیم واسه کنکوری مجدد پس از ۴ سال!

جاتون خالی

صندلیا رو یکی یکی می رفتم جلو و دنبال یه جای لج نشین بودم که قسمتم شد، آره انتهای راهرو!

ولی بدتر از همه درب راهروی روبرو بود که دقیقا بغل من بود و زرت و زرت همه از اونجا می رفتن و میومدن، دیروزم که هوا پرباد بود و !

جاتون خالی سرما خوردیم اساسی

بعد آزمونم که با میل کردن دو تا بیسکویت به دلیل سرمای زیاد اومدم بیرون در آغوش جمعی از رفقای دانشگاهی قرار گرفتیم و آویزون شدن و ما رو مهمون کردن یه کافی شاپ و خلاصه دیگه...!

یه نکته در گوشی هم اینکه:

آقا مراقبه خواب آلو بود و ما هم که همه سوالا رو بلد بودیم و تند تند پاسخنامه رو با توکل بر ائمه پر کرده بودیم، حوصلمون سر رفت و هوس کردیم گوشیو یواشکی در آورده و از برو بچ که چلنبیده بودن تو دفترچه عکس بگیریم، اونم چی؟ فقط به خاطر شما عزیزان!

که یهو دیدم یه دست اومد رو گوشیمو گفت: حال شما چطوره؟

گفتم: م.. م .. من خوبم اما به خدا فقط....

گفت: زود بذار تو جیبتو پاسخنامه رو بده و برو!

خلاصه اینجوریا شد که پست امروز بدون عکس ارسال می شه 

|+| نوشته شده توسط داروگ در یکشنبه پنجم اسفند 1386  |
 مجتبی به یاد داروگ دست به قلم می شود
بچه های محله باصفا 7

یه موجود سبز و قور قورو به نام داروگ!

این آق داروگ ما علاوه بر اینکه خیلی بچه ی خوب، خوش تیب، با شخصیت، با شعور، خوشگل (البته به قول بعضی ها! که مثل اینکه ... هم هستن!) بسیار بسیار بچه ی شیطون و بازیگوشی هم هستن

.
.
.
منم مهمونما
اما چون صابخونه دودره کرده
گفته دعوت مهمونا پای خودت
می بینی تو رو خدا
بعد بگو آخرو الزمون نشده!!!

منتظریم و مشتاق دیدار

دست رنج مجتبی و حسنی گله

می گن نیما هم ...

خلاصه سه تایی ریختن رو سیستم مجی و ما رو بر باد دادن

من که حال کردم، شمام برین ببینید

راستی تقارنی هم با جشن وبلاگم داره که هفته دیگه س

نکته مهم: هر کی هم جنبه نداره

نظرات خودمو نخونه

http://www.hamzabo0n.blogfa.com/post-58.aspx

|+| نوشته شده توسط داروگ در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386
 برکه ام یکساله شد

خوش آمدید به داروگستان

 داروگ 7

انگار همین دیروز بود

همین دیروز بود که زد به سرم

از خیر پرشین بلاگ بزنم و بیام بلاگفا

یعنی انقد سخت کانکت می شد که ...

از صفحه ساده میز کارش خوشم اومد و دربست چسبیدم بهش

اولا انقد اعتماد به نفس داشتم که سراغ کسی نمی رفتم

بعدا

واسه خالی نبودن عریضه

به سفارش یکی از رفقا شروع کردمو خبرامو گذاشتم تو وب

گهگداری دو سه تا رفیق اومدن که خوب

پایه نبودن

پایه تیکه بازی و بگو بخند

منم که غیر از این تو کتم نمیره!

تا اینکه دمدمای عید ۸۶ بود که با یه حسنی با معرفت و باحال و البته دانشمند آشنا شدم و خوب

اونم دست ما رو به صورت مجازی گرفت و کشوندو کشوندو کشوند تا افتادم تو محله

داروگ 8

یادش بخیر

شبای باحالی و با هم گذروندیم

کم کم به چت هم کشونده شد

تا اینکه یکی یکی با نازنین، مورچه، علی کوچولو، یسنا، وفا، بهار، علی آقا، سیمرغ و ققنوس، مجتبی، مسلم، آیهان، سالومه، کل محمود، کدخدا و نرگس و بقیه دوستای گل که از یادم پریدن آشنا شدم

یادش بخیر

تولد حضرت محمد (ص) بود که با کامی و خواهرش قرار گذاشتیم یه وب سه تایی در مورد پیامبرا و ائمه و شناخت هر چه بیشتر امام زمان (عج) بزنیم و خوب تا سه ماه پیش هم فعال بود

کم کم با ۳۶۰ هم آشنا شدم و البته دو وب هم اونجا راه انداختم!!

راستش دوستام همه می موندن تو کف که: بی خیال،

چطور می تونی اینا رو مدیریت کنی

اما خوب داروگه دیگه!!!

یادمه شبانه می شستم مطلب می نوشتم تا فردا اونو تایپ کنم و به خیال خودم بترکونم

.

.

.

گفتنیا زیاده

می خوام از همه دوستای گلی که تو این یه ساله با محبتای بی دریغشون ساپورتم کردن تشکر کنم

روزا و شبای قشنگیو با هم گذروندیم

داروگ 9

تولد وبلاگ داروگ چون مصادف شده با شب تاسوعا

جشن تولد و مطالب اصلیو که الان به صورت موقت تو وب ثبت شده رو یه ماه دیگه  نشونتون می دم

التماس دعا از همه برو بچ باصفا   

حیف باید برم هیئت وگرنه کلی حرف داشتم براتون

|+| نوشته شده توسط داروگ در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386  |
 می دونی دو تا دونه همش!
۷

۶

۵

۴

۳

۲ فقط ۲

می دونید که چه عدد مقدسیه...!

داروگ 4     داروگ 5     داروگ 6    

|+| نوشته شده توسط داروگ در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
 به خاطر شماها_من به دنیا اومدم قووورررررر
 

اینجا یه برکه  ست

یه برکه که توش پر شده از برگای زرد درختا

توش پر شده از سکون و راکدی

توش پر شده از نیلوفرای آبی که دیگه به زردی گرائیدند (وای چه کلمه سختی!)

و...

و توش پر شده از یه عالمه پشه و حشره مرده ( آخ جون چقد خوشمزه!)

اما میون همه این رکود ها و  چیزای چندش آور (البته برا شما)

یه قور قوری خوشمزه تر - باحال - خوردنی - دوست داشتنی و البته فراموش نشدنی never and never به دنیا میاد و می پره وسط هم این کثیفیا!

مامان قوری داره درد می کشه  (البته من که از چشاش در نیومدم!)

بابا قوری داره دعا می کنه  (پس چی قورباغه هام مسلمونن!)

دو تا داداشاش هم دارن می میرن از حسودی!

آبجیش هم که  (یعنی ساکت داداشم داره تمرکز می کنه که چه جوری باید به دنیا بیاد و در اصلی  mazz رو پیدا کنه!!!)

اینم خانواده شمعدانی من

و اما...

هول نشید

الان که نه

(دم اذان مغرب بود آخه اما قورماخه ها که اذان ندارن! )

باشه حالا چون شمائید

من امسال زودتر به دنیا میام

************** من به دنیا اومدم قووووووووووووووووووووررررررر ****************

                     

اینم واسه تحویل بازار خودمان

الهی فدا تون بشم که کادو نیاوردین

هول شدین

ما هم که تو مراممون کیک خوری نیست

بفرمائید عزیزای دلم

(آخه خدائی کدوم داروگ دیدین کیک بخوره)

اوا اسم قور قوری لو رفت!

خوب معلومه منم دیگه

داروگ چاق و چله

محبوبه هر چی دله

اینجا حتما سر بزنید

از دستتون میره ها

http://www.donya-vaysa.blogfa.com/post-371.aspx

کار حسنی گلمه که الهی هر جا هست شاد و سلامت باشه

از راه دور  

 

|+| نوشته شده توسط داروگ در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386  |
 آش پشت پا یادتون نره
 

اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را

اینو بهش می گن یه گودبای پارتی مفصل!!

بچه ها ما عازم سفر شدیم. سه روزی سر و کلم پیدا نمی شه. البته می خوام سیستم و با خودم ببرم فقط می ترسم  اونجا دست و پا گیرم بشه. وگر نه از همون جا هم همتونو سرچ می کردم که دست از پا خطا نکنید..

دارم می رم به مهد فرهنگ و ادب ایران زمین

وووووویییی .. آره کاکو .." شیراز "

حیف تو جیبم جا نمی شید. حیف هیچ کدومتون شیرازی نیستید آویزونتون بشم!!

بالاخره چتره دیگه...

اما واسه همتون سوغاتیایه خوب میارم، باب میلتون

مثلا:

واسه حسنی گلم ( تو همه چیز داری آخه، نمی خوای که من تو خرج بیفتم؟!  می خوای از گزای شیراز بیارم که از اصفونیاش خوشمزه تره!)

واسه آشنای غریب ( به تو در گوشی هم می تونم بگم تا دل بچه‌ها آب شه، اما... یه اسب سفید خوشگل که اون اسب سیاه آرزوهات تنها نمونه! یادته که / باز نگی نگرفتم)

واسه موتوگازی با مرام ( فوقش یه هوندا يا یه عروسک داروگ که دیگه واسه خودت نگه داریش...)

واسه مورچه احساساتی ( یه کتاب به نام چگونه عاشقی پیشه کنیم و چگونه دل‌های به دست آمده را از دست ندهیم و چگونه سعی کنیم که کل کل نکنیم! كلا نكنيم!!!)

واسه مجتبی مارمولک ( یه بی ام و که در خواب ببینی اما یه دختر سوسک، شایدم سنجاقک ترجیحا به نام ؟؟؟ ...! آی سرم...)

واسه ققنوس با صفا ( یه عالمه طالع و فال نیکو و ... خودت بگو چی می خوای با صفا؟)

واسه همسایه مهربون و همیشه پایه ( یه کاکوی جک و پولدار که دائم بهت اس ام اس بزنه!)

واسه نور کوچولوی خوبم ( نوه حافظ و سعدی، حتی شده عکسشون!)

واسه کامی دوست داشتنی و شیطون ( یه دختر خوشگل ترجیحا به اسم نازنین!!)

واسه سالی گله ( یه عالمه گز که واسه ما نیاورد!! آبجی خانوم هر چی خواستی بگو خودم در بست در خدمتم .... اوی مجی، خوب باشه، عمرا در خدمت یه خانوم محترم باشیم!!)

واسه میثاق های عزیز ( من که قابلی نیستم، شما واسم دعا کنید)

واسه نازنین خانوم ( واسه یه دونه گل چی می شه آورد آخه؟)

واسه مهرداد آقا!! (یه نوت بوک اچ پی که حالشو ببره، از اون قاچاقیاش‌ها)

واسه ۳۰مرغ ... و کلک (یه آدامس شیک!! / خوبه‌ها، شیکم هست)

واسه علی آقای گل و مشکوک (می خوام دیوان حافظ بیارم اما انگاری تو اونو حفظی پس یه دیوان خالی میارم که شعرای خودتو توش بنویسی!)

واسه پانی ناز نازی (یه نی نی شیرای با نمک که با آیهان حالشو ببرن)

و واسه داروگ گوگوری (یه عالمه عکس)

که با نمایشش واستون خاطره سفر رو القا کنه

 

باور کنید باهام نیستید اما... همه جا هستید.

راستي نيستم، نكنه روزجمعه " آدينه وار بمانيم " يادتون بره‌ها

اگه بر نگشتم و ییهو سقوط کردم، بدونید که:

خیلی خوش شانسید!! 

|+| نوشته شده توسط داروگ در سه شنبه یکم خرداد 1386  |
 این نی نی رو می شناسی؟

 

 

يعني من به اين نازي بودم؟!

 

شباي آخر بهار 64 بود و ماماني حال خوشي نداشت.

آخه يه ني ني كوچولو تو راه بود كه هي سر به سر ماماني مي‌ذاشت و اذيتش مي‌كرد.

با هم ديگه حرف مي‌زدند اما صداي همديگرو نمي‌شنيدند...

 

تا اينكه 29 خرداد ماه رسيد و آخرين روز ماه مبارك رمضان كه ني ني كوچولو هي تقلا مي‌كرد تا اينكه ماماني رفت بيمارستان.

 

بابايي كه روزه بود همش دستش به دعا و چشمش به آسمون بود تا موقع اذان مغرب صداي ونگ ونگ  ني‌ني بلند شد.

 

بابايي از خوشحالي رو به آسمون كرد و اشك تو چشاش جمع شد

چيزي نمي‌تونست بگه اما اوني كه بايد مي‌شنيد، همه چيزرو فهميد!

 

بابايي وقتي مطمئن شد ني‌ني و ماماني سالم هستند، همه همراهارو به آخرين افطار دعوت كرد.

 

بابايي مي‌خواست اسم ني‌ني رو فطريه بذاره،

چون شب عيد سعيد فطر به دنيا اومده بود و هميشه مي‌گفت و مي‌گه كه بركت سفرمون از ني‌ني هستش.

( اما خدائي نمي‌شد همچين اسمي بذارن كه!)

 

حالا ني‌ني 22 بهارو پشت سر گذاشته و منتظر فوت كردن شمعاي 22 سالگيشه كه يكسال سوخت.

 

حالا ني‌ني خيلي بزرگ شده، خيلي...

بيشتر حرف مي‌زنه اما اين بار نه تنها با ماماني و باباييي بلكه با آدماي زيادي كه تصورش يه كم سخته.

 

ني‌ني مدرسه رفته، ليسانس گرفته و الان شاغله.

ني‌ني يه عالمه دوست داره ، از دوران پنج، شش سالگيش تا الان.

بعضي دوستاش واقعي‌اند، بعضي مجازي و بعضي هم ماورائي!

 

ني‌ني يه دل داره شادِ شاد، يه لب داره خندونِ ِ خندون، دو تا چشم داره قلمبه و شيطون و يه سر داره پر از فكراي خفن و گاهي هم پليد!

( نه بابا، اصلا بهش مياد! )

 

راستي؛ ني‌ني رو كه شناختي؟!

|+| نوشته شده توسط داروگ در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386  |
 زندگی ایده آل داروگی

 

 

 

آدما تو زندگيشون با موقعيت‌هاي متفاوتي روبرو مي‌شن كه گاهي مسير حركتشون رو تغير مي‌ده

 

گاهي به جاده خاكي هدايتشون مي‌كنه و گاهي به آسفالت (البته صفاي همه دست اندازاي جاده‌هاي آسفالتي رو هم كه اگه نباشن شاخ درمياريم!!)

 

داشتم مي‌گفتم؛ تو اين مسيرهاي پر تردد با آدماي مختلف آشنا مي‌شن كه بعضي همزاد هستن و برخي (به قول يكي از همكارا) دشمن!

 

تجربه 22 سال زندگي بهم ياد داده كه اون كسي موفق و سربلنده كه بدونه با هر كدوم از اين آدما كه در ابتدا خودشونو راهنمايي اين مسيرها معرفي مي‌كنن رفتاري متتناسب با شخصيتشون داشته باشه.

 

اينجوري شخصيت خودتم ساخته مي‌شه.

 

اينكه بدوني و  ياد بگيري تو هر موقعيتي  بايد چطور رفتار كني كه باعث انزجار اطرافيان نشي و بر عكس همه آرزو كنن كه هميشه و همه جا باهات باشن.

 

تو بايد ياد بگيري كه چطور روزاي مختلف زندگيتو متفاوت كني تا از هر روز بودنت لذت ببري.

 

بايد ياد بگيري لحظه‌هاي غم‌بار رو به لحظه‌هاي شاد و مسرت بخش به روزهاي به ياد مانندني تبديل بكني.

 

تو بايد ياد بگيري كه...

 

كه چه جوري ياد بگيري.

 

اين يعني يه زندگي ايده‌آل

(البته از نظر منه داروگ)

|+| نوشته شده توسط داروگ در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386  |
 محبوب خلوت شب‌هاي من

معمولا صبح‌ها ساعت 7 بيدار مي‌شم و صبحونه خورده،‌ نخورده مي‌زنم بيرون.

 

سر كار هم كه هرچي روزيت باشه، گيرت مياد.

 

يه روز دست پرهستي  و يه روز... ( خدا اون روز و نياره!)

 

حتي روزايي هست كه مجبوري شمال و جنوب و شرق و غرب شهر و گز كني، اونم چه گزييي...

 

خوردني!

 

خلاصه شب هر وقت جرات كردي اعلام كني كه كارت تموم شده، مي‌توني كارت بزني.

 

اين يعني اند بدبختي...!

 

هر ساعتي از شب هم ممكنه، برسي خونه.

 

حتي گاهي يه جوري كه حس نداري، شام بخوري!

 

و اونوقته كه مي‌رسي به تنها مونست.

 

به

 

" محبوب خلوت شب‌هايت"

 

و اون كسي نيست جز...

 

داروگ

 

۱- فکر می کنی این چیه؟

 

۲- حالا چی؟ فهمیدی؟

 

۳- آره خودشه...

 

۴- داروگه من

++++++

البته محبوب هر كس يه جوريه

مثلا مال يكي اينجوريه

 

+++

مال يكي هم اينجوري

 

++++

و حتي شايد هم

 

 

می بینی جمعشون جمعه

فقط جای من و تو کمه!!

|+| نوشته شده توسط داروگ در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386  |
 معلم اينجوري ديده بودي؟!

 

12 ارديبهشت روزي كه هيچ وقت از خاطر هيچ‌كدوممون پاك نمي‌شه، روز معلمه.

 

روزي كه با هزار ذوق و شوق هديه‌اي كه شب قبل مامان تهيه كرده و به زحمت تا مدرسه حمل كردي رو دو دستي تقديمش مي‌كني ... اين جمله رو طنين انداز مي‌كنه كه:

 

شمع بودي، شعله شدي، سوختي

تا هنرت را به من آموختي

 

مي‌خوام خاطره شيريني كه با يكي از اين فرشته‌ها داشتم براتون بگم.

 

معلم كلاس اول دبستانم كه دريك سانحه تصادف فوت كرد و روحش شاد ( يه عالمه خاطره بد تو ذهنم حك كرد!!)

 

يادمه؛ بعد از ظهري بودم و

كلاس دوم  و يه روز كه امتحان فارسي داشتم و شب قبل هم به خاطر استرس امتحان تا دير وقت بيدار مونده بودم، رفتم كلاس و بعد از نوبتم شروع كردم به جواب دادن به سوالا نمره بيستمو گرفتم و نشستم سر جام / اما از فرط خستگي سرم رو ميز بود كه نگو خوابم برد

ييهو.....

 

وقتي بيدار شدم يادمه بچه‌ها داشتن از كلاس بيرون مي‌رفتن و معلم عزيزم كه شيرني تولد يكي از بچه‌ها رو تو كلاس پخش كرده بود، من و بيدار كرد و سهمم رو گذاشت جلوم!

 

هيچ ‌وقت چهره خندون اون روزش يادم نمي‌ره كه از هولم بدون تشكر از كلاس گذاشتم رفتم.

 

هنوز تو گلوم مونده ازش تشكر كنم.

 

الانم نمي‌دونم كجاي اين كره خاكي حضور داره،

 

اما هر جا كه هست الهي كه سلامت و خوش باشه و بهش مي‌گم كه:

" خانم جعفري عزيز دوستت دارم و روزت گرامي باد "

 

 

|+| نوشته شده توسط داروگ در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386  |
 و اکنون برکه ای خلق می شود
دینگ دینگ

حتما یه چیزایی در مورد لحظه اول پیدایش کهکشانها و سیاره ها و ستاره ها شنیدین

اون موقعی که یه انفجار عظیمی تو فضای بی نهایت به نام بیگ بنگ رخ داده و بر اثر اون اجسام زیادی از خورشید متلاشی شدن و گردون و گردون از اون فاصله گرفتن

بعضیاشون شدن ستاره که البته سر جاشون موندن و البته بسیاری از ستاره های اون موقع دیگه الان تاریک شده و به اصطلاح مردن

اما گهگداری (فارغ از زمانهای زمینی) بر اثر برخوردهای اجسام فضایی ستاره های جدیدی به وجود میان

بعضی دیگه هم شدن سیاره که به واسطه جو اطرافشون تو یه فاصله معینی به دلیلی جاذبه پرتوهای خورشیدی دارن گرد اون می چرخن

باقی اجرام سماوی هم مثه سهابیا و شهابها و ... تو این مجموعه حضور  دارن

می دونید که ۹۸ درصد جهان الان ماده تاریکه و هیچ نوری از اون وجود نداره که دانشمندا بتونن اونو بررسی کنن

و این مابقی هک انباشته ای از گازها و ته نوری از خورشیده که برای ما مونده

...

اما همه اینا رو گفتم که یه خبر خوش بهتون بدم

               BOOM      BOOM

‌آره بر اثر همون انفجار

يه بركه هميشه سبز رو زمين به وجود اومده كه

البته هنوز موجودي اونو كشف نكرده

جز يه داروگ كه معلوم نيست از كدوم درخت‌‌‌‌‌‌ (احتمالا يه درخت بهشتي) افتاده وسط بركه و خوب

مالكه اونه

دوست دارم از اين به بعد بشيد جزو

مهموناي چتر تو بركه

|+| نوشته شده توسط داروگ در سه شنبه بیست و ششم دی 1385
 
 
بالا