تبليغاتX
به نامش و به یادش
خودمونی
 اخبار 20:30 در 50 سال بعد
اینم یه مطلب جالب که امروز تو میلهام دیدم:

 

* قیمت هر سکه طلا امروز در بازار با 60 میلیون تومان کاهش به یک میلیارد و چهل میلیون تومان رسید.

* ایران خودرو: هفتاد و نهمین مدل پژو با نام پژو XD-870-PL Q آماده عرضه به بازار است که نسبت به مدل قبلی تحول زیادی داشته. طول آنتن آن 10 سانتی متر افزایش داشته چراغ ترمز آن هم پررنگتر شده و فقط 45 میلیون تومان گران تر است.

* با مسدود شدن سایت قرآن دات کام تعداد سایتهایی که هنوز فیل .. تر نشده اند به سه عدد رسید.

* برای اولین بار ایران به دور دوم مسابقات جام جهانی راه یافت. علی دایی: هلوز قثد ندالم که از دنیای فوتبال خداحافثی کنم و شلایط خوبی بل تیم ملی حاکم اثت ...... به قولی......

* دولت موفق شد نرخ تورم را کاهش داده و آنرا از 63% به 62.5% برساند.

* یکصد و شصت و سومین قطعنامه شورای امنیت در مورد فعالیتهای هسته ای ایران به تصویب رسید. در عین حال رئیس آژانس هسته ای اعلام کرد علیرغم هشتصد و سی و دومین گزارش ایران در مورد فعالیتهای هسته ای هنوز ابهاماتی در این زمینه وجود دارد که امیدواریم به زودی بر طرف شود.

* به علت اتمام ذخایر نفت و گاز دولت در اطلاعیه ای از مردم عزیز ایران خواست امسال در مصرف ذغال جداً صرفه جویی نمایند.

* یکی از نمایندگان مجلس خواهان کاهش سن ازدواج شد. وی گفت دولت با تدابیر صحیح و اصولی سعی دارد متوسط سن ازدواج دختران را از 50 سال به 45 سال کاهش دهد. همچنین وی گفت در نظام طبیعت اصولا مرد نیز مانند زن حق مشارکت در فعالیتهای اجتماعی و سیاسی را دارد.

* نیروی انتظامی کرج چند سارق را که به سرقت دیش های ماهواره مردم اقدام می کردند دستگیر کرد و دیش های مسروقه را به صاحبانشان بر گرداند.

* شورای نگهبان 2999 نفر از 3000 کاندیداهای اصلاح طلب نمایندگی مجلس را رد صلاحیت کرد.

* به علت برخی مشکلات و نواقیص، چشم انداز 20 ساله باز هم تمدید شد.

* قیمت هر کیلو مرغ به هفت میلیون تومان رسید. جالب است بدانید در 50 سال قبل مردم با هفت میلیون می توانستند یک اتومبیل بخرند.

* روئسای جمهوری اسلامی انگلیس و جمهوری اسلامی آلمان از عمل نشدن و عدم اجرای صحیح اسلام در ایران ابراز نگرانی کردند.

* امسال مراسم سالروز پیروزی انقلاب از 4 ماه به 5 ماه افزایش می یابد.

* 70 درصد مردم زیر خط فقر زندگی میکنند این در حالیست که این آمار نسبت به سال قبل کاهش خوبی را نشان می دهد.

* از این به بعد صدا و سیما برای انتخاب مجریان زن، مسابقه ملکه زیبایی برگزار می کند.

* نیروگاه اتمی بوشهر به زودی به بهره بر داری می رسد.

* مدیرعامل سایپا: با تکیه به دانش بومی تانک و تراکتور پراید را طراحی کردیم.

* شرکت ایرباس، طی شکایتی به سازمان ملل خواستار آزاد سازی هواپیماهایش از دست ایران شد و خاطر نشان کرد که این هواپیماها 70 سال پیش از رده خارج شده اند.

 

و هزار خبردیگه که میشه بهش اضافه کردو از خنده روده بر شد متاسفانه!

|+| نوشته شده توسط داروگ در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387  |
 يكسال تندروي كرديم
علم همیشه رو به پیشرفته

چون آدما هیچ وقت بیکار نمی مونن و اونو به جلو هل می دن

حالا این وسط گاهی وقتا از رو دست هم نگاه می کنیم یا راه حل هایی که بقیه رفتن و دنبال می کنیم تا بهترین روشو واسه این پیشرفت ادامه بدیم

یکی از این الگوبرداری های شهردار محترم تهران! ایجاد یه خط مستقیم با ۲۰ ایستگاه در مسیر آزادی - تهرانپارس بود که به نام ‌‌‌‌‌BRT معروفه

اين خطوط اتوبوس كه عموما مورد نياز منم هست يه قصه هايي با من داره!

اولا ملت زياد نمي شناختن و معمولا واسه حفظ كلاس ازش استفاده مي كردن اما كم كم به عادت تبديل شد. بعضيا مي گفتن اون اتوبوس تندرها خوبه! (tondar) .

متاسفانه قرار بود هدف اين طرح سريعتر شدن پديده نقل و انتقال باشه اما با وجود خط ويژه، ازدحام مسافران به هدف طرح غلبه كرد.

ابتدا و انتهاي هر ايستگاه كه كابين‌هاي ويژه اي هست،‌خط عابر پياده به دو طرف خيابون هست كه خوب به دليل بي نظم حركت كردن مسافرا هميشه قبل از اين خطوط ترافيكي از خودرو ها درست ميشه كه يا به مسافرا فحش مي دن يا بوق بوق يا از ترس قاتل نشدن وايمستن تا عابرا رد شن.

/مسافر گرامي ارائه بليط نشانه شخصيت شماست/

اين جمله رو همتون بارها ديدين كه تو اين طرح جديد يكساله مصداق واقعي پيدا كرده چون قبل از سوار شدن به اتوبوس ها بايد بليطها رو داخل سطل هاي مخصوص بندازيد و كسي در قبال ارائه خدمت حمل و نقل جلوي شما نمي ايسته و بگه : بليط لطفا!

ديگه اينكه ساعت ۷ تا ۸ صبح و ۵ تا ۷ بعدازظهر كه ساعت كاري اداره جات! و دانشگاه هاست اوج ترافيك ايستگاه هاي مركزي چون شريف، ميدان انقلاب، ميدان فردوسي، چهارراه وليعصر و ميدان امام حسينه كه ديوانه كننده هست.

البته شهرداري خيلي تلاش مي كنه كه تو اين جايگاه ها تنوع بده مثلا هر ايستگاه مزين شده به يه آيه كوتاه از قران.

اخيرا هم اسامي هر ايستگاه رو به زبان فارسي و لاتين كنار هر كدوم از دربهاي ورودي هر ايستگاه زدن كه دقت به يكيشون خالي از لطف نيست

 

كي مي گه ما انگليسيمون ضعيفه!

اگه خواستين در مورد اين طرح جديد كه از آذر پارسال افتتاح شده، بازم پست مي زنم

|+| نوشته شده توسط داروگ در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387  |
 ملا هم ملاهای قدیم!
يه روز ملانصرالدين و دوستش  دوتا خر ميخرن.


دوست ملا ميگه: چه طوري بفهميم كدوم ماله منه كدوم ماله تو؟


ملا ميگه خوب من يه گوش خرم رو ميبرم اوني كه يه گوش داره مال من اوني هم كه دو گوش داره مال تو.!


فرداش ميبينن خر ملا گوش  اون يكي خره رو از سر حسادت خورده!!!


دوست ملا ميگه :حالا چيكار كنيم ملا ميگه: من جفت گوش خرمو ميبرم!!!


فرداش ميبينن بازم قضيه ديروزيه...


دوست ملا ميگه :حالا چيكار كنيم ملا ميگه: من دم خرمو ميبرم!


فرداش بازم قضيه ديروزي ميشه..


دوست ملا با عصبانيت ميگه: حالا چيكار كنيم ملانصرالدين هم ميگه:عيبي نداره خب حالا خر سفيده مال تو خر سياه مال من !!!!!!!

|+| نوشته شده توسط داروگ در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387  |
 برای شما جا نداریم
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت

من و خدا


ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد

*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است

*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست

*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.


عرفان نظرآهاری

|+| نوشته شده توسط داروگ در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387  |
 باز هم همسایه ما می شوی؟
شايد مرا به‌ ياد نياوري.

اما من‌ تو را خوب‌ مي‌شناسم.

ما همسايه‌ شما بوديم‌ و شما همسايه‌ ما و همه‌مان‌ همسايه‌ خدا.

دلت‌ مي‌خواست‌ به‌ دنيا بيايي. و هميشه‌ اين‌ را به‌ خدا مي‌گفتي.

و آن‌ قدر گفتي‌ و گفتي‌ تا خدا به‌ دنيايت‌ آورد.

من‌ هم‌ همين‌ كار را كردم، بچه‌هاي‌ ديگر هم،

ما به‌ دنيا آمديم‌ و  همه‌ چيز تمام‌ شد.

تو اسم‌ مرا از ياد بردي‌ و من‌ اسم‌ تو را،

ما ديگر نه‌ همسايه‌ هم‌ بوديم‌ و نه‌ همسايه‌ خدا.

ما گم‌ شديم‌ و خدا را گم‌ كرديم...

دوست‌ من، همبازي‌ بهشتي‌ام! نمي‌داني‌ چقدر دلم‌ برايت‌ تنگ‌ شده.

هنوز آخرين‌ جمله‌ خدا توي‌ گوشم‌ زنگ‌ مي‌زند:

«از قلب‌ كوچك‌ تو تا من‌ يك‌ راه‌ مستقيم‌ است، اگر گم‌ شدي‌ از اين‌ راه‌ بيا».

بلند شو. از دلت‌ شروع‌ كن.

شايد دوباره‌ همديگر را پيدا كنيم.
                                                                              عرفان عزیز

|+| نوشته شده توسط داروگ در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387  |
 قصه مار پله زندگي

اگه دقت کرده باشي تو زندگي واقعي، هم مار داريم هم نردبان. بعضي وقت‌ها بايد اونقدر صبر کني تا شش بياري و بتوني بازي رو شروع کني. شايد سال‌ها زندگي کني ولي هيچ وقت نتوني شش بياري. اين شش مي‌تونه همون هدف و راهي باشه که توي زندگي‌ات انتخاب مي‌کني.

شش که آوردي شروع مي‌کني به جلو رفتن. شايد اولش يک آوردي، يا هر عدد ديگه اما نبايد از اينکه يک آوردي ناراحت بشي، نه اينکه حالا شش آوردي خوشحال باشي! از کجا معلوم با همين يک آوردن به نردبون نرسي و شش تو رو نندازه توي دهن ماري که مجبور شي دوباره از اول شروع کني؟

چه بخواي چه نخواي، سر راهت هم مار هست هم نردبون، اگه مار نيشت زد خودتو نباز، دوباره مي‌توني شروع کني. 

قانون اين بازي اينه که هيچ وقت از صفحه بيرون انداخته نمي‌شي، مگه خودت بخواي بازي رو نيمه کاره رها کني. شروع که کردي بايد تا ته بازي رو بري. حالا بستگي به خودت داره که چقدر اراده‌ات رو جزم کني که ادامه بدي، ولي اينو مطمئن باش هر چقدر هم مارها تو رو نيش بزنن باز مي‌توني به خونه آخر برسي، مهم چه جور رسيدنه.

اون طرف قضيه رو هم ببين ممکنه يه عدد کوچک و ناقابل مثل "يک" تو رو از يه نردبون بالا ببره که خيلي جلو بيفتي، ولي باز هم مواظب باش دست و پاتو گم نکني، چون هنوز هم سر راهت مار هست که نيشت بزنه...

فقط بايد با تحمل و تامل جلو بري، وقتي هم به خونه آخر رسيدي، دمت گرم! به يه هدفت جامه عمل پوشاندي، پس دوباره تاس رو بنداز که براي رسيدن به هدف ديگه دست به کار شي.

حالا ديدي چرا مي‌گم زندگي مثل مار و پله مي‌مونه، نمي‌دونم تو زندگي چند بار تا حالا مار نيشت زده؟ ولي اميدوارم هر بار نيشت زد، دوباره تاس رو انداخته باشي. مي‌دوني اگه مار نبود نردبون معني نداشت؟ و اين رو هم بدون که تعداد دفعاتي که مي‌توني تاس رو بندازي محدوده. چون همه مي‌خوان تو اين بازي شرکت کنن.

نوشته‌هاي يه دوست

|+| نوشته شده توسط داروگ در شنبه شانزدهم شهریور 1387  |
 یک ماه، مسجدی بنا کن و یک عمر، بر گرد آن طواف کن (التماس دعا)

دلش‌ مسجدي‌ مي‌خواست . با گنبدي‌ فيروزه‌اي‌ و مناره‌اي‌ نه‌ خيلي‌ بلند و پيرمردي‌ كه‌ هر صبح‌ و هر ظهر و هر شب‌ بر بالاي‌ آن‌ الله‌اكبر بگويد .
دلش‌ يك‌ حوض‌ كوچك‌ لاجوردي‌ مي‌خواست . و شبستاني‌ كه‌ گوشه‌ گوشه‌اش‌ مهر و تسبيح‌ و چادر نماز است .
دلش‌ هواي‌ محله‌اي‌ قديمي‌ را كرده‌ بود . با پيرزن‌هايي‌ ساده‌ و مهربان‌ كه‌ منتظر غروب‌اند و
بي‌تاب‌ حي‌ علي‌الصلاة .
اما محله‌شان‌ مسجد نداشت...
فرشته‌ها كه‌ خيال‌ نازك‌ و آرزوي‌ قشنگش‌ را مي‌ديدند ، به‌ او گفتند : « حالا كه‌ مسجدي‌ نيست ،
خودت‌ مسجدي‌ بساز » .
او خنديد و گفت :
چه‌ محال‌ زيبايي ، اما من‌ كه‌ چيزي‌ ندارم . نه‌ زميني‌ دارم‌ و نه‌ تواني‌ و نه‌ ساختن‌ بلدم .
فرشته‌ها گفتند
: اين‌ مسجد از جنسي‌ ديگر است . مصالحش‌ را تو فراهم‌ كن ، ما مسجدت‌ را مي‌سازيم .
او اما تنها
آهي‌ كشيد.
و نمي‌دانست‌ هر بار كه‌ آهي‌ مي‌كشد ، هر بار كه‌ دعايي‌ مي‌كند ، هر بار كه‌ خدا را زمزمه‌ مي‌كند ، هر بار كه
قطره‌ اشكي‌ از گوشه‌ چشمش‌ مي‌چكد ، آجري‌ بر آجري‌ گذاشته‌ مي‌شود . آجرِ‌ همان‌ مسجدي‌ كه‌ او آرزويش‌ را داشت .
و چنين‌ شد كه‌ آرام‌آرام‌ با كلمه ، با ذكر ،
با عشق‌ و با دعا ، با راز و نياز ، با تكه‌هاي‌ دل‌ و پاره‌هاي‌ روح ، مسجدي‌ بنا شد . از نور و از شعور . مسجدي‌ كه‌ مناره‌اش‌ دعايي‌ بود و هر كاشي‌ آبي‌اش ، قطره‌ اشكي .
او مسجدي‌ ساخت‌ سيال‌ و باشكوه‌ و ناپيدا ، چونان‌ عشق . و هر جا كه‌ مي‌رفت ،
مسجدش‌ با او بود . پس‌ خانه‌ مسجدي‌ شد و كوچه‌ مسجدي‌ شد و شهر مسجدي .  


آدم‌ها همه‌ معمارند . معمار مسجد خويش ، نقشه‌ اين‌ بنا را خدا كشيده‌ است . مسجدت‌ را بنا كن ، پيش‌ از آن‌ كه‌ آخرين‌ اذان‌ را بگويند .


‌عرفان‌ نظرآهاري

|+| نوشته شده توسط داروگ در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387  |
 دلم بیکاره، هی میاد سراغت، بگو چه جوری سرگرمش کنم؟

نخواستم با غم بسازي، نخواستم هیچي نگي

نخواستم درد ِ دلتو، ديگه با هيچكي نگي

.

آخه عشق اجباري نيست، تو زندون ِ من نمون

حالا كه فكر رفتني، ديگه از موندن نخون

.

تا ديدم مي‌خواي بري، دلم راتو سد نكرد

برو فردا مال ِ تو، ديگه اينجا برنگرد

.

بدون ِ من، بعد ِ من، دلتو هرجا جا نذار

غم ِ با من بودنو، تا من بعد يادت نيار

.

اگه شونت تكيه‌گام ِ، پس چرا من تنها شدم؟

چرا هر لحظم هميشه، منم تنها با خودم؟

.

يه تصوير از عكس چشمات روي ِ ديوار ِ دلم

چقد قصه‌م خنده‌داره چقد بيكار ِ دلم!

 

 

|+| نوشته شده توسط داروگ در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387  |
 اينم ميشه زندگي آ
 

زندگي جاريست تا  ...

كاش مي دانستي

زندگي با همه وسعت خويش

محفل ساكت و غم خوردن نيست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست

زندگي خوردن و خوابيدن نيست

زندگي جنبش و جاري شدن است

از سرآغاز حيات

تا به جايي كه خدا مي داند ...

 

(استاد مرحوم شريعتي)

|+| نوشته شده توسط داروگ در سه شنبه هجدهم تیر 1387  |
 اين بار هم، مثل هميشه...

 

اين بار هم، مثل هميشه...

رفته‌ام و رفته‌اي

اما گاه خاطرت به سراغم مي‌آيد

مي‌نشيند در حياط خلوت هوشياري

مرا مي‌برد به دوران‌ها...

غلط مي‌زنم در بودن‌ها

و هزار "ما" در ماز خيالي‌ ِمان

مي‌بينمت كه دوان دوان مي‌آيي

و تاج برگ‌هاي زيتون را، مثل هميشه روي سرم مي‌گذاري

و من گردنبندي از صدف‌ها را به گردنت حلقه مي‌كنم

قهقهه خنده‌ام تو را سرشار از شادي كرده و ...

 

دينگ...      دينگ...

"لطفا پس از شنيدن صداي بوق، پيغام خود را بگذاريد:

گفتم شايد دلت بخواد شماره پرواز ابدي منو يادداشت كني، پس بنويس 77  77  77

 

اينطرف... نه

آنطرف....نه

كجا رفتي؟ باز كه تنهايم گذاشتي....!

 

ديگر مي‌خواهم تمام درها را به روي هيـــــــــــــــــــچ ببندم

تو، روياي ثانيه‌اي ِ ديگري برايم ساختي

شيرين، اما كوتاه ...

 

                                                                     داروگ

|+| نوشته شده توسط داروگ در جمعه دهم خرداد 1387  |
 وقتی داروگ از کروکودیل می گه!

با سلام خدمت هم محله‌اي‌‌هاي گل

به همه اونايي كه با تمام كم محلياي من (كه كاملا بي قرض بوده) ساختن و به ما گه گداري سر مي‌زدن.

مي‌دونيد كه اين روزا زندگي خيلي سخته...

مي‌دونيد كه..!

البته حداقل چندتاتون مي‌دونيد J

در همين راستا سر ِ ما بسي شلوغ شده و سلماني هم كه اين طرف‌آ پيدا نمي‌شه، آمده‌ايم شفاف‌سازي كنيم. اما چون از ميزان شارژ باتري قلبهاي شما ها مطلع نيستم، آروم آروم مي‌گم.

در اولين مرحله گمراه كني، امروز يه خبر توپ يكي از همكاراي ِ گلمون داد كه همه رسانه‌ها رو آويزون خودش كرد كه : آقا شماره بده

حالا اين خبر چيه؟

كروكوديل آنقدرها هم وحشتناك نيست؛ چرا كه 60 تا 70 درصد از پروش‌دهندگان آن در جهان را خانم‌ها تشكيل مي‌دهند!

نه خداوكيلي حال نكردين؟!!

من كه جو گرفتتم. "كروكوديل زيباترين موجود و سلطان مرداب است كه با بهره‌مندي از توان علمي و همچنين وجود شرايط اقليمي مناسب در جنوب کشور و بعضي نواحي براي پرورش اين موجود، مي‌توان آينده‌اي بسيار روشن در صنعت تكثير و پرورش آن در كشور رقم زد و ايران را به‌زودي به يكي از قطب‌هاي صادراتي محصولات اين جانور تبديل كرد.

اين بخشي از اظهارات مژگان روستايي، خانم 25 ساله‌ و اولين پرورش‌دهنده كروكوديل در ايران است. "

لینک خبر رو مي‌ذارم تا بخونيد و حالشو ببريد.

|+| نوشته شده توسط داروگ در دوشنبه ششم خرداد 1387  |
 سفرنامه کامی در داروگستان
با پوزش از تاخیرام برای سر زدن به وبلاگ شما دوستای عزیز

گلایه هایتان را قبول دارم، چشم

می دونید که کار و بار شروع شده و در این سال نوآوری و شکوفایی می خواهیم به اندازه کافی طرحی نو دراندازیم..!

اما بنا به قولی که کامی جان به شماها داده بود که سفذنامشو می ده، گفتم خبر بدم که بالاخره این مطلب در اومد و در داروگستان به ثبت رسید.

یادتون نره که هوای فامیل ما رو داشته باشیدا

نبینم یه وقت ... / منم چون از محل کار نمی تونم کامنت بذارم، شب اینکارو می کنم.

برای مطالعه سفرنامه کامی به ولایت، به ادامه مطلب برید.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط داروگ در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 بی خداحافظ

بی خداحافظی 

تقدیم به همه اونایی که دوست دارن بی خداحافظی برن:

 

به همین سادگی رفتی، بی خداحافظ عزیزم

سهم ِ تو شد روز ِ تار و سهم ِ من اشک که بریزم

.

به همین سادگی کم شد، عمر ِ گل بوته تو دستم

گله از تو نیست می دونم، خودم اینو از تو خواستم

.

به جون ِ ستاره هامون، تو عزیزتر از چشامی

هر جا هستی، خوب و خوش باش، تا ابد بغض ِ صدامی

.

تو رو محض ِ لحظه هامون، نشه باورت که رفتی

که "دوسِت ندارم"، اینو به خدا گفتم به سختی

.

من اگه دوسِت نداشتم، پای ِ غمهات نمی موندم

واسَت اینهمه ترانه، از ته ِِ دل نمی خوندم

.

اگه گفتم برو خوبم، واسه این بود که می دیدم

داری آب می شی، می میری، اینو از همه شنیدم

.

دارم از دوریت می میرم تا کنار ِ من نسوزی

از دلم نمیری، عمرم، نفسامی که هنوزی

.

تو رو محض ِ لحظه هامون که نفس نفس خدا شد

از همون لحظه که رفتی، روحم از تنم جدا شد

.

تو که تنها نمی مونی، من ِ تنها رو دعا کن

خاطراتمو نگه دار، اما دستامو رها کن

.

دست ِ تو اول ِ عشقه، بسپرش به آخرین مرد

مردی که پشت یه دیوار، واسه چشمات گریه می کرد

|+| نوشته شده توسط داروگ در دوشنبه بیستم اسفند 1386
 دیدار ... به قیامت
دیدار ... به قیامت
 
زندگی، نقطه سر خط، بی وفایی شده عادت
تو نوشته بودی دیدار، سه تا نقطه به قیامت
.
عزیزم نقطه سر خط، تلگرافی شده نامت
قلبمو مچاله کردی لای نقطه چین نامت
.
با سی و دو حرف ِ دلگیر، مختصر، مفید و ساده
گفتی که سایه عشقت از سرم خیلی زیاده
.
زیر ِ درد و خط کشیدی، ضربدر زدی رو اسمم
تا بدونم که به عشقت تا که جون دارم، طلسمم
.
روی ِ یک کاغذ ِ بی خط، حرفای ِ خسته به نوبت
روی ِ سرزمین ِ نامت، حرف ِ "ت" کرده قیامت
.
ت مثه تو، مثه تردید، ت مثه آخر ِ طاقت
مثه تنهایی، مثه تب، مثه آخر ِ خیانت
.
عزیزم نقطه ته خط، برو با خیال ِ راحت
به تو تقدیم این ترانه، عوض ِ جواب ِ نامت
 
 
|+| نوشته شده توسط داروگ در سه شنبه هجدهم دی 1386  |
 گفتم ... گفتی ...
گفتم غم تو دارم گفتا چشت در آيد!

گفتم كه ماه من شو گفتا دلم نخواهد!

گفتم خوشا هوايي كز باد صبح خيزد

گفتا هواي گرميست? اَه اَه? عرق در آمد!

گفتم دل رحيمت كي عزم صلح دارد؟

گفتا برو به سويي تا گل ني در آيد!

گفتم زمان عشرت ديدي كه چون سر آمد

گفتا كه اي واي دير شد، داد مامان در آمد !!

 

از طرف حس سبز عزیز

|+| نوشته شده توسط داروگ در شنبه نوزدهم آبان 1386
 بَبَلی خانوم زنم می شی؟!

امروز یعنی 14 مهر به نام روز ملی دامپزشکی هست.

 

با همکارم تو مراسم که در سازمان حج و زیارت تشکیل شده بود، شرکت کردیم. البته همه کارت دعوت داشتن و منم که یواشکی و با پارتی بازی رفیقم رفتم تو!

 

از اونجام بگم واسه کسائی که تهران نیستن یا تا حالا داخلش نرفتن که یه ساختمون خیلی بزرگ تو خیابون آزادی ، سر رودکی هست و یک سالن عظیم و باحالی داره که نگو. اونجارم اکثر دستگاه های اجرائی واسه برگزاری مراسم و همایش هاشون اجاره می کنن. بماند چقد.

 

برنامه جای ساعت 3، ساعت 4 شروع شد و البته واسه من خوب شد که بعد از تماس هماهنگی همکارم راه افتاده بودم.

 

از وزیر جهاد کشاورزی (همون وزیری که تو اولین مصاحبه اش شماره موبایلشو تو تلویزیون اعلام کرد) و دبیر شورایعالی انقلاب فرهنگی، رئیس مرکز تحقیقات شیلات و رئیس سرم سازی رازی گرفته تا برادر رئیس جمهور محترم به عنوان رئیس کل بازرسی کشور تو مراسم شرکت کرده بودن و حدود هزار نفر هم مهمون بودن.

 

خلاصه یه حاج آقا عالمی بود اونجا که گفتن نماینده ولی فقیه تو وزارت جهاد کشاورزیه.

 

حجه الاسلام عالمی، نماینده ولی فقیه در وزارت جهاد کشاورزی

 

آقا این خیلی باحال بود ، منم از جایگاه با کلی زوم یه عکس ازش گرفتم

مفهوم نیس ولی خوب دیگه. حرفاش باحالتره. بخونید.

 

« در دنیای حکمت دام، شریک زندگی انسان است و به عنوان شریک زندگی باید به آن نگاه کرد.

ما نباید از گذر بهره وری دام، زندگی مناسبی داشته باشیم و تنها از گوشت و پوست و شیر آن استفاده کنیم بلکه دام به عنوان بخش سوم ذی حیات بعد از فرشته و انسان مطرح است.

حیوان مثل انسان دارای ملکوت است.

بیائید به مثبتات! دام هم توجه کنیم و فقط به فکر بهره مندی از آن نباشیم...»

 

در کل ببلی گناهــــــــــــــــــــــــــی!!!!

 

اینم یه عکس از برادر گرامی که خداوکیلی انگار فقط رئیس جمهور پیر شده، کپ همدیگه حتی تن صدا!

 

آقای احمدی نژاد برادر، رئیس کل بازرسی کشور

 

خدائی تا از نزدیک نبینید باورتون نمی شه.

|+| نوشته شده توسط داروگ در شنبه چهاردهم مهر 1386  |
 دعا براي استجابت دعا

 دعا براي استجابت دعا

 

یک نفر دلش شکسته بود
توی ایستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود
منتتظر،ولی دعای او
دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چار راه آسمان
پشت یک چراغ قرمز شلوغ
گیر کرده بود
*
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
*
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
*
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چهار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد
*
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند...
*
برفها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود

 

 

شهادت مولاي متقيان، امير مومنان، پدر يتيمان،‌حضرت علي عليه السلام، يگانه امـــــــــــــير عالم امكان را به همه شيعيان و محبانش تسليت عرض مي‌كنم.

 

همچنين عروج يكي از با اصالت ‌ترين انسانهاي روي زمين، آقا عليرضا(دياكو) كه از بچه‌هاي قديمي محله بود و چيز زيادي ازش نمي‌دونم رو به همه دوستاش، مخصوصا حسن آقاي مراد دستجردي تسليت مي‌گم. اميدوارم تو اين شباي عزيز خود مولا دستشو بگيره.

                                                              / برترين سريرهاي رضوان نثارت باد /

 

|+| نوشته شده توسط داروگ در سه شنبه دهم مهر 1386  |
 چای با طعم خدا

چای با طعم خدا

این سماور جوش است

پس چرا می گفتی

دیگر آن خاموش است؟

باز لبخند بزن

قوری قلبت را زودتر بند بزن

توی آن

مهربانی دم کن

بعد بگذار که آرام آرام

چای تو دم بکشد

شعله اش را کم کن

دستهایت: سینی نقره نور

اشکهایم: استکانهای بلور

کاش، استکانهای مرا

توی سینی خودت می چیدی

کاشکی اشک مرا می دیدی

خنده هایت قند است

چای هم آماده است

« چای با طعم خدا »

بوی آن پیچیده

از دلت تا همه جا

پاشو مهمان عزیز!

توی فنجان دلم

چایی داغ بریز...

با تشکر از دوست خوبم عرفان

|+| نوشته شده توسط داروگ در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386  |
 یک روز وبلاگ خدا را اد خواهم کرد

 

وبلاگ خدا

سحرگاهان که در خوابی تو را من لینک خواهم کرد

 به بقال محل هم لینک خواهم داد

 به وبلاگ گدایان و سپوران نیز خواهم رفت

 سحرگاهان که در خوابید

من هم خواب خواهم دید

مرا هک کن

خیالی نیست

 دوباره آی دی از نو و روز از نو

 تمام شب به روزم من

و یک وبلاگ پر کامنت خواهم زد

 و با فیلتر شکن یک روز

 وبلاگ خدا را باز خواهم کرد

(عليرضا قزوه )

|+| نوشته شده توسط داروگ در چهارشنبه سوم مرداد 1386  |
 
 
بالا