تبليغاتX
به نامش و به یادش
خودمونی
 عشقولانه کودک فهیم

این روزا هرکسی یه دیدگاهی از عشقبازی داره، کوچیک و بزرگ در مورد اون اظهار نظر می کنن اما کــــــــــــــو تا اینکه یکی خودش این موضوع رو با عمق وجود حس کرده باشه

کاربه جایی رسیده که حتی کودک فهیم هم در پاسخ به خبرنگار ایسنا! در مورد عشقولانه گری ها نظر می ده. 

چرا عشاق دست هم را مي‌گيرند؟

«مي‌خواهند مطمئن شوند که حلقه‌هايشان نمي‌افتد، چون خيلي بالايش پول داده‌اند.»

«عشق آدم را پيدا مي‌کند، حتي اگر خودت را از آن پنهان کني. من از 5 سالگي تلاش مي‌کنم که خودم را از آن پنهان کنم ولي دخترها مدام پيدايم مي‌کنند.»

چطوري مي‌شود فهميد دو تا آدمي که توي رستوران غذا مي‌خورند عاشق هم هستند؟

«فقط نگاه کنيد و ببينيد که مرد صورت حساب را برمي‌دارد يا نه. اين راهي است که مي‌شود فهميد عاشق شده يا نه.»

«عاشق‌ها فقط به هم خيره مي‌شوند و غذايشان سرد مي‌شود. بقيه بيشتر به غذا توجه مي‌کنند.»

چطور مي‌شود عاشق ماند؟

«اسم زنتان را فراموش نکنيد... اين کار کل عشق را نابود مي‌کند.» «همسرتان را زياد ببوسيد. اين کار باعث مي‌شود او يادش برود که شما هيچ وقت آشغال را بيرون نمي‌گذاريد.»

در اولين قرار ملاقات، زن و مردها به هم چه مي‌گويند؟

«در اولين قرار ملاقات فقط به هم دروغ مي‌گويند و اين معمولا باعث مي‌شود که از هم خوش‌شان بيايد و يک قرار دوم بگذارند.»

چرا دو نفر عاشق هم مي‌شوند؟

«مي‌گويند يکي به قلب آدم تير مي‌زند و اين حرف‌ها، ولي مثل اينکه بقيه‌اش اين قدر درد ندارد.»

عاشق شدن چطوري است؟

«مثل يک بهمن که براي زنده ماندن بايد زود از زير آن فرار کني وگرنه له و لورده می شوی.»

|+| نوشته شده توسط داروگ در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387  |
 دست نوشته های کودک ِ فهیم

(توجه : این نوشته به صورت ناآگاهانه همینجوری الکی مانده بود به صورت موقتانه ثبت! و من هنوز در حیرتم)

 

 واای که چقد خوشحالیم شده که ایام نوروزانه بالاخره سر رسید از راه، و مرا غرق در شادی و شیرینی و شکلات و گز و باقلوا و مهر و محبت عموها و بغل و ماچ و عیدونه و سی دی های دوست داشتنی پلی استیشن و گشت و گذر کرد .

 

بسیار شادتر هستم از نزدیکی سیزده به در برای یک دست فوتبال ِ حال با مملی و پسرخاله هایش که همه اش پز می دهند قرمزته .. و هیچَم اینگونه نیستش و خیل یهم آسمان و دریا و البته چشمهایم آبی است . (عکسم را که دیدید)

 

روز اول را به عنوان نوه ته تاقاری خاندان همه اش در آغوش عزیز و آقاجان گرامی به سر بردم و با شیرین زبانی هایم دلشان را بردم یک جای دور! و با ورود مهمانها هم دست به سیاه و سفید و سبز و ... خلاصه هیچ مداد رنگی نزدم!

 

روز دوم که قرار شد برویم خانه عمو جواد فهمیدیم صبح بسیار خیلی زود رفته اند رامسر تا سرشان را رام کنند و مادرزن جانش را به قول بابایمان ببوسد! و مملی هم نارفاقتی کرده و اس ام اس نثارمان نکرده است و ما هم بعد از سوسک شدن رفتیم منزل عمو عزت .

هر چه بابایمان زنگولید، دیدیم انگار کسی ما را دوست ندارد اصلنش...

به قول مامانمان گویا خانمش در این سی سال زندگی با عزت (عمویم را می گفت!) باز بی خیال نشده و به ولایتشان سفر کرده ..

 

من که از دار دنیا نه خاله ای برایم باقی مانده و نه عمه و نه دایی ، زدم زیر گریه که آخر کودک ِ فهیم بیچوره، امسال از چه کسی باید عیدونه بگیرد؟!

 

به همین ترتیب بود که رفتیم منزل دوستان بابایمان و مامانمان تا آنها به این فرزند ِ دل نازک عیدونه بدهند تا دیگر ونگ نزند!!

 

من هم هر کجا که رفتم حس ترحم تمامشان را بر انگیختوندم که آخر این چه عیدی شد؟ دیگر نه خاله ای برایمان مانده ، نه ... نه بزرگتری بالای سرمان است که خوشحال بشیم از دیدنشان! و یک عیدی ناقابل ازشون بگیریم و .. بدین ترتیب دستهای مبارک بود که در جیب می رفت و در بازگشت ناراضیمان می ساخت اما من به زور ویشگونهای مامانمان لبخندی می زدم.

 

الهی که به قول مسئولان محترم، قیمت هیچ چیزی تا پایان عید زیاد نشود تا همه بتوانند به من ِ بدبخت ِ بی کس و کار! عیدونه خوبی بدهند و بعد از تهطیلات، قیمت هر چه که خواستند را دوبرابر و یا بیشتر کنند !

 

|+| نوشته شده توسط داروگ در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387  |
 دست نوشته های کودک فهیم - 1..

 

کودک فهیم 1

 

من یک عدد کودک هستم. البته از نوع فهیم و از آن بزرگهای با معرفت و با مرامش که به قول بابایمان: هنوز مادر نزائیده است!

 

من الان خدا می داند که چند سال دارم اما اینکه اصلنش هم مهم نیستش! چون من فکرهای گنده گنده ای در سر دارم که گاهی عقل جن هم به آن نمی رسد، چه برسد به بابایمان!

 

بابایمان من را "کودک فهیم" نامیده است و همه هم آن را تصدیق می کنند – فقط نمی دانم چرا اینکارشان را جلوی بابایمان می کنند اما در خفا که باشیم مرا همه اش ویشگون می گیرند که یک جایمان خیلی درد می گیرد!-

 

اما ایرادی ندارد چون ما یک مرد بسیار گنده هستیم و خیلی ها این را قبول دارند. مثلا همین مملی خان عمو صمد که همه اش میاید به من می گوید که کودک فهیم حیله ای جور کن که حال فلان بچه محلمان را بگیرم!

 

و این یعنی خیلی کلّی روی من حساب می شود!

 

تازه اش زورم هم که بسیار است و خشمالو! که می شوم همه حساب کار به دستانشان می آید و همه اش مادرم از ترسش به من می گوید که از جلو چشمم برو که حوصلتو ندارم.

خوب من می دانم که از ا ِند ترسش این را به من می گوید تا خشمم را نبیند!

 

خلاصه که بهتر است شما هم از من بسیار بسیارتر حساب ببرید و گرنه..

وگرنه...

حالتان را اخذ می کنم، اساسی...!

|+| نوشته شده توسط داروگ در جمعه پنجم بهمن 1386  |
 
 
بالا