(توجه : این نوشته به صورت ناآگاهانه همینجوری الکی مانده بود به صورت موقتانه ثبت! و من هنوز در حیرتم)
واای که چقد خوشحالیم شده که ایام نوروزانه بالاخره سر رسید از راه، و مرا غرق در شادی و شیرینی و شکلات و گز و باقلوا و مهر و محبت عموها و بغل و ماچ و عیدونه و سی دی های دوست داشتنی پلی استیشن و گشت و گذر کرد . 
بسیار شادتر هستم از نزدیکی سیزده به در برای یک دست فوتبال ِ حال با مملی و پسرخاله هایش که همه اش پز می دهند قرمزته ..
و هیچَم اینگونه نیستش و خیل یهم آسمان و دریا و البته چشمهایم آبی است . (عکسم را که دیدید)
روز اول را به عنوان نوه ته تاقاری خاندان همه اش در آغوش عزیز و آقاجان گرامی به سر بردم و با شیرین زبانی هایم دلشان را بردم یک جای دور!
و با ورود مهمانها هم دست به سیاه و سفید و سبز و ... خلاصه هیچ مداد رنگی نزدم!
روز دوم که قرار شد برویم خانه عمو جواد فهمیدیم صبح بسیار خیلی زود رفته اند رامسر تا سرشان را رام کنند و مادرزن جانش را به قول بابایمان ببوسد!
و مملی هم نارفاقتی کرده و اس ام اس نثارمان نکرده است و ما هم بعد از سوسک شدن رفتیم منزل عمو عزت .
هر چه بابایمان زنگولید، دیدیم انگار کسی ما را دوست ندارد اصلنش...
به قول مامانمان گویا خانمش در این سی سال زندگی با عزت
(عمویم را می گفت!) باز بی خیال نشده و به ولایتشان سفر کرده ..
من که از دار دنیا نه خاله ای برایم باقی مانده و نه عمه و نه دایی ، زدم زیر گریه که آخر کودک ِ فهیم بیچوره، امسال از چه کسی باید عیدونه بگیرد؟!
به همین ترتیب بود که رفتیم منزل دوستان بابایمان و مامانمان تا آنها به این فرزند ِ دل نازک عیدونه بدهند تا دیگر ونگ نزند!!
من هم هر کجا که رفتم حس ترحم تمامشان را بر انگیختوندم که آخر این چه عیدی شد؟ دیگر نه خاله ای برایمان مانده ، نه ... نه بزرگتری بالای سرمان است که خوشحال بشیم از دیدنشان!
و یک عیدی ناقابل ازشون بگیریم و .. بدین ترتیب دستهای مبارک بود که در جیب می رفت
و در بازگشت ناراضیمان می ساخت اما من به زور ویشگونهای مامانمان لبخندی می زدم.
الهی که به قول مسئولان محترم، قیمت هیچ چیزی تا پایان عید زیاد نشود تا همه بتوانند به من ِ بدبخت ِ بی کس و کار! عیدونه خوبی بدهند
و بعد از تهطیلات، قیمت هر چه که خواستند را دوبرابر و یا بیشتر کنند !
|
+| نوشته شده توسط
داروگ در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
|